من كه به چشم همتم ملك جهان نيامدى * عشق تو كرد اين چنين دستخوش زمانهام
باز بلند همتم ، كبك درى شكار من * كس نكند چو ماكيان ، سخرهء آب و دانهام
مفتى و شيخ و محتسب مست شراب روز و شب * من كه شراب مىخورم در همهجا فسانهام
تا تو به زلف عنبرين شانه زدى و غاليه * پيره غلام غاليه ، حلقه به گوش شانهام
گر به قطار بندگان راه دهى ، ستادهام * ور به كمان ابروان تير زنى نشانهام
فرهنگ از رموز عشق اينهمه داستان مزن * ترسم از آنكه آتشت شعله كشد به خانهام
پنجمين فرزند حضرت وصال ميرزا اسمعيل توحيد « 1 » است . در سال 1246 در دايره هستى تمثال توحيد
هامش
( 1 ) . شرح زندگى او را در ص 432 تا 435 گلشن وصال بخوانيد . او هفت خط را نيكو مىنگاشت و به قول داورى ( خط نسخ از آن اوست ، شكسته را درست كرده و نسخ تعليق را آموخته و بعلاوه ديگر علوم شاعرى نيكو مىداند ) .
روحانى وصال مىنويسد : قرآنهائى به روش پدر و برادر خويش فرهنگ نوشت كه هر صفحه آن با چهار خط است .
دو مثنوى مولوى نگاشت و بر يك دانه برنج گرد كرده ، سورهء توحيد را با امضاء توحيد مىنگاشت و بزرگان آن را نگين انگشترى و زينت بازوبند مىكردند و فقط چشمهاى توانا و بدون ذرهبين به قرائت آن خطوط قادر بود ، او آوازى خوش داشت و پيش از آنكه همسر و فرزندى بيابد درگذشت و در حرم حضرت شاه چراغ به خاك سپرده شد . ديوان او را روحانى وصال گردآورى كرده حدود 1175 بيت است .