و با آنكه لشكر كرمان در خدمت او مجدّ بودند و مجتمع و رعيّت محبّ و غالى ، امور ممالك منتظم نمىشد و در مستى حركات كرد كه ثمرات آن ندامت بود و خاتمت آن ملامت و گفتهاند كه پادشاه بايد چيزى از كسى ستاند كه عوض آن باز تواند داد و در مستى بذل بسيار كردى و تميز معتبر نداشتى ، عطاء امير و « 1 » سپهسالارى بمطربى دادى گوئى در حق او گفته بودند ،
شهرى كه ز تو بخواست « 2 » لشكر شكنى * دادى بمخنّثى نه مردى نه زنى
رأى تو چنين سست شد اى شاه جهان * پيش تو چه دفزنى چه شمشيرزنى
و ملك بهرامشاه پادشاهى بود عاقل و عادل و جدّ بر وى غالب اما در ابتداء ملك چون حفاء لشكر و غلوّ رعيّت در هواء برادر مىديد قتل بسيار فرمود و خلقى بيقياس را سياست كرد و اين معنى موجب زيادت نفرت مىشد و از آن غافل بود كه آتش باتش نتوان نشاند و القلوب بالمال تستمال ،
وَ جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها
« 3 » منسوخ است به اين كلمه فمن عفى و اصلح فأجره على اللّه ،
بر تن از راه رفق بر تن خصم * بشكن از راه « 4 » لطف گردن خصم
ناصبوران چو خاك و چون بادند * ظفر و صبر هر دو همزادند « 5 »
شوارد قلوب را بحبايل فواضل و دام انعام صيد توان كرد ،
يا من يقتّل من اراد بسيفه * اصبحت من قتلاك بالإحسان « 6 »
نوبت دوّم چون دور ملك بوى رسيد رعيّت از غلوات غلوّ كم ياد « 7 » كرده بودند و از نشوات هواء برادرش برآمده و لشكر انبوه مجتمع و متظاهر و جمله ولايت كرمان به زير فرمان ، چندگاهى نسيم آسايش مىوزيد . چون مدّت بلا هنوز منقضى نبود او را فرمان حقّ رسيد . و ملك تورانشاه در مدّت حيات پدر پادشاهى بود عاقل و زيرك و لطيف و فريادرس امّا صحبت اغيار در تنقّل اسفار مغيّر طباع
هامش
( 1 ) - م ، ن : بدون ( و ) .
( 2 ) - م ، ن : نخواست .
( 3 ) - سزاي بدى و زشتى بدى و زشتى چون آن باشد ( نقل از كتاب امثال و حكم ) .
( 4 ) - ق : از روى . در حديقهء خطّى آقاى ملك الشعراء بهار « بشكن از روى خلق . . . . » .
( 5 ) - در حديقهء چاپ بمبئى : صابران سال و ماه دل شادند .
( 6 ) - تشديد در يقتّل براى تكثير است ( العرف الطيّب ج 2 ص 439 ) .
( 7 ) - چ ، ق ، م ، ن : غلواء غلو كمبار . . .