ميان آب افتاد و او به فال بد گرفت ، عنان مركب را كشيده ايستاد .
امرا گفتند كه اى شهريار چرا نمىروى ؟ امير گفت كار من بد شد چرا كه اين تازيانهء دولت من بود و حال از دست من رفت . تا تازيانه به دست من نيايد ، يك گام پيشتر نروم .
امرا گفتند كه زنهار اين معنى را به خاطر راه مده كه تازيانه درين دريا چگونه به دست تو آيد ؟ آن شهريار فرمود كه اگر به خاطر من نمىگذشت خوب بود ، هر گاه اين تازيانه به دست من نيايد ، كارى از پيش نخواهم برد .
پس چون يك ساعت در سر جيحون ايستاده اين حرفها مىگفت كه چشم صاحبقران بر مردى افتاد كه از جانب قبله پيدا شد و چون نيك نظر كرد درويش سياهپوشى را ديد كه قدم بر روى جيحون نهاده مىآمد . چون نزديك امير تيمور رسيد ، گفت كه سبب ايستادن چيست ؟
امير تيمور گفت كه اى سرور : آنجا كه عيان است چه حاجت به بيان است . « 1 » تازيانهء من درين آب افتاده است مىخواهم كه تازيانه به من برسد .
آن سرور دست دراز كرد در ميان رود جيحون و تازيانه را بيرون آورده به امير تيمور داد . امير تيمور بوسيده بر چشم خود گذاشت و گفت كه اى شهريار چه كسى و نام تو چيست ، مرا خبر ده .
آن سرور گفت كه مرا دو مرتبهء ديگر خواهى ديدن : يك مرتبه در سر پل [ زرقان ] و مرتبهء ديگر در اردبيل . و مدفنم در قدس خليل « 2 » خواهد [ بود ] . اين بگفت و از نظر غايب شد .
جمعى كه با صاحبقران بودند گفتند كه اين مرد چه كس بود كه تازيانهء شما را از آب بيرون آورده به شما داد ؟
امير فرمود كه شما نيز ديديد ؟ گفتند بلى . گفت كه ندانستم كه چه كس بود ،
هامش
( 1 ) - رجوع شود به امثال و حكم دهخدا .
( 2 ) - اصل : قرض خليل .