فرزندى از فرزندان تو پادشاه خواهد شد و رواج مذهب [ 8 ] به حق خواهد نمود .
اى فرزند اگر مرا در اين دولت شريك نمايى آيا چه شود ؟ او گفت امر از مرشد است .
شيخ فرمود كه دختر مرا قبول كن . شيخ قبول كرد . فاطمه را در نكاح خود در آورد و بعد از سخنانى كه در ميان ايشان گذشت ، مريدان شك آوردند ، كه در آن اثنا شيخ زاهد از جاى برخاست و گفت كه السلام عليك اى فرزند سيد صدر الدين موسى !
مريدان گفتند كه يا شيخ ، به كه سلام كردى ؟ گفت كه مرا اشتياق آن فرزند شد كه از صلب صفى و بطن فاطمه بهم خواهد رسيد ، استغاثه نمودم كه خداى تعالى آن فرزند را به من پيش از آنكه به عالم وجود آيد بنمايد ؛ به من نمودند .
پارهاى از مريدان شك آوردند .
شيخ صفى گفت كه من هم ديدم ، به ياران نشان بدهم : چون آن فرزند به وجود آيد ، خال سبزى در پيشانى او خواهد بود و خال ديگر در پشت گوش او خواهد بود .
چون آن گوهر درج سعادت به وجود آمد ؛ آن نشانها كه داده بودند راست بود .
و بعد از شش سال ديگر شيخ زاهد را نزديك رحلت شد . به مريدان فرمود كه دست انابت به شيخ صفى بدهيد ؛ اگر خواهيد كه گمراه نشويد .
همگى گفتند : « سمعنا و اطعنا » .
شيخ صفى گفت كه لا و اللّه . هر چند شيخ زاهد ابرام كرد ، او قبول ننمود تا دو سال ديگر بر اين گذشت . اين مرتبه اجل به شيخ نزديك شد . ديگر باره مريدان را طلب فرموده وصيت كرد كه بعد از من جاى من به فرزندم شيخ تعلق دارد . و جماعتى رشك برده گفتند كه از قديم الايام تا حال جاى پدر به پسر تعلق دارد و شيخ جمال الدين فرزند شما كه به زهد و صلاح آراسته ، حيف نباشد كه جاى خود را به بيگانه دهيد و فرزند خود را محروم گذارى ؟
شيخ زاهد فرمود كه زنهار توبه كنيد و بازگشت نمائيد كه شما غافليد از
عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى ) — صفحة 11
مساهمون: مؤلف مجهول
ص١١