قرب و بعد ، ص 124 - 127
قصصگوى : آنكه امور دينى و قصهها و احوال پيغمبران و رچال دين را براى عموم مىگفت و به قصد ترهيب و ترغيب آنها را شاخ و برك مىداد . ص 139 ، س 4
قطب : شيخ و مرشد سرسلسه به لحاظ آنكه مدار امور سالك يا جهان بوجود او باز بسته است . ص 2 ، س 20
قطع افتادن : گرفتار دزد و راهزن شدن .
ص 44 ، س 6
قوم : صوفيه . ص 92 ، س 10
كجايى : حالت چيزى كه در مكان واقع است . ص 15 ، س 16
كدينه : چوبى كه گازران بر لباس پس از خيسانيدن مىكوفتهاند .
كسب : عملى كه بارادهء حق تعالى بر دست بنده جارى شود . ص 17 ، س 19
كعب الغزال : نوعى از شكرپاره . ص 256 ، س 2
كعك مصرى : نان كاك كه در مصر مىپختهاند ( كعك نانى است كه از آرد و شير و شكر مىسازند نظير نان روغنى ) . ص 256 س 2
كوتاهى : اختصار كلام . ص 14 ، س 5
گاه آمدن : رسيدن وقت عملى يا چيزى .
ص 28 ، س 5
گرسنه : گرسنگى . ص 34 ، س 19
گرمگاه : وقت گرمى روز ، هاجره . ص 376 ، س 6
گوش داشتن : مراقبت كردن ، انتظار بردن .
ص 138 ، س 3
لوامع ، ص 119 - 121
لوائح ، ص 119 - 121
مبسوط : صوفى در حال حصول بسط . ص 95 س 9
متساكر : سالكى كه سكرش تمام نبود بسبب ضعف وارد . ص 112 ، س 14
متسمع : آنكه بوقت شنود . ص 619 ، س 10
متفرس : آنكه در پرتو سواطع انوار الهى معانى را ادراك كند . ص 369 ، س 6
متوسم : كسى كه از روى دلائل و علامات ظاهر بسر و باطن پىبرد . ص 369 ، س 3
مجس : نبض . ص 55 ، س 21
محاضره ، ص 117 - 119
محدث : جع : حدث . ص 13 ، س 9
محدث : آنكه به دو الهام رسد و امور را چنان دريابد كه گويى از غيب بوى گفتهاند ، كسى كه فرشتگان با وى سخن گويند .
ص 540 ، س 10
محدثى : حالت چيزى كه وجودش مسبوق به علت است . ص 15 ، س 22
محق : زوال بشريت و آثار آن . ص 113 ، س 16
محو زلت : نفى اعمال زشت و آنچه مخالف
الرسالة القشيرية ( فارسى ) — صفحة 780
مساهمون: ابو القاسم عبد الكريم القشيري
ص٧٨٠