خداوندان « 1 » وصالاند و ديگران « 2 » اهل استدلال ، [ مثل ايشان « 3 » ] چنانست كه شاعر گويد « 4 » .
ليلى بوجهك مشرق * و ظلامه فى النّاس سارى
فالنّاس فى سدف الظّلا * م و نحن فى ضوء النّهار
و هيچوقت نبودست از ابتداء اسلام الّا كه درو پيرى بوده است ازين طايفه « 5 » كه او را علم توحيد بوده است و امام قوم بودست الّا كه امامان اين زمانه « 6 » از علما او را گردن نهادهاند و متواضع بودهاند او را « 7 » [ و همه تبرّك كردهاند به دو « 3 » ] و اگر نه مزيّتى و خصوصيّتى را بودى « 8 » كار به عكس [ اين « 3 » ] بودى .
[ و اينك « 3 » ] احمد حنبل نزديك شافعى بود [ رضى اللّه عنه « 3 » ] شيبان راعى بيامد « 9 » ، احمد گفت يا با عبد اللّه [ مى ] خواهم كه پيدا كنم اين مرد را ، بر نقصان علم او تا بعلم مشغول باشد « 10 » شافعى [ رضى اللّه عنه ] [ ويرا ] گفت نبايد ، ويرا سيرى نكرد « 11 » [ احمد بن حنبل شيبان را ] گفت [ يا شيبان « 3 » ] چه گوئى در كسى
هامش
( 1 ) - مب : اهل .
( 2 ) - مب : و مردمان .
( 3 ) - مب : ندارد .
( 4 ) - مب : چنانك گفتهاند .
( 5 ) - مب : و در هر عصر از روزگار در مدت اسلام نبوده است كى اندر وى نبوده است از پيران اين طايفه .
( 6 ) - مب : و ائمهء آن قوم .
( 7 ) - مب : ويرا .
( 8 ) - مب : و اگر نچنان بودى كه ايشانرا فضل بودى و خصوصيتى و الا .
( 9 ) - مب : فروآمد .
( 10 ) - مب : كى اين مرد را بيدار كنم و نقصان علمش تا ببعضى از علم مشغول شود .
( 11 ) - مب : نشايد اين كى مىگويى فرمانش نبرد .