از سهل عبد اللّه حكايت « 1 » كنند [ كه ] گفت هركه اندر دنيا چهل روز زاهد گردد بصدق و چهل روز باخلاص ، او را كرامات پديدار « 2 » آيد [ و اگر پديدار نيايد خلل اندر زهد او افتاده باشد « 3 » ] و گفتند چگونه پديدار « 4 » آيد [ او را كرامت « 3 » ] گفت فراگيرد هر آنچه خواهد از آنجا كه خواهد چنانك خواهد « 5 » .
ابو هريره رضى اللّه عنه گويد كه پيغامبر « 6 » صلّى اللّه عليه [ و سلّم « 3 » ] گفت مردى بود كه سخن ميگفت با كسى « 7 » آواز رعدى بشنيد ، از ميان ابرى كه اندر ميان آن گفتندى « 8 » بوستان فلانرا آب ده ، آن ميغ بيامد ببستان آن مرد ، آب بريخت ، از پس ميغ فراشد مردى اندر ميان بستان ايستاده بود « 9 » گفت نام تو چيست گفت فلان بن فلان گفت اين غلّهء بستان چه كنى گفت چرا مىپرسى گفت آوازى شنيدم ازين ابر كه ميغ را گفتند بستان فلانرا آب ده « 10 » گفت اكنون چون ميپرسى من ارتفاع اين [ بوستان ] بسه قسمت بكنم قسمتى « 11 » خويشتن را و اهل را بازگيرم « 12 »
هامش
( 1 ) - مب : روايت .
( 2 ) - مب : زاهد شود از دلى راست و مخلص بود در آن ويرا كرامات .
( 3 ) - مب : ندارد .
( 4 ) - مب : پديد .
( 5 ) - مب : آنچ خواهد پديد آيد چنانك خواهد از آنجا كى خواهد .
( 6 ) - مب : روايت كند از رسول .
( 7 ) - مب : كلمهء ياد كرد .
( 8 ) - مب : از ميغى كى گفتندى .
( 9 ) - مب : بدان موضع آمد و آن آب كى داشت در آنجا پرداخت اين مرد بر اثر ميغ برفت مردى را ديد در بوستان ايستاده .
( 10 ) - مب : گفت اين بوستان را چون دخلش برگيرى چه كنى بدان گفت چرا مىپرسى گفت آواز چنين شنيدم از رعد .
( 11 ) - مب : سيكى .
( 12 ) - مب : و اهل خويش را رها كنم .