حكايت كنند كه ذو النّون مصرى وقتى اندر بغداد شد ، صوفيان برو گرد آمدند و قوّالى با ايشان بود از وى دستورى خواستند تا قوّال چيزى برخواند پيش او ، دستورى داد اين بيتها بگفت .
شعر :
صغير هواك عذّبنى * فكيف به اذا احتنكا
و انت جمعت من قلبى * هوى قد كان مشتركا
اما ترثى لمكتئب * اذا ضحك الخلىّ بكا
ذو النّون برخاست و بيفتاد و بر روى افتاد و از وى خون همىآمد و بر زمين همىچكيد يكى از آن قوم نيز برخاست بتواجد ذو النّون گفت الّذى يريك حين تقوم [ مرد بنشست ] .
[ از استاد ابو على شنيدم گفت ذو النّون را بر حال آن مرد اشراف بود كه او را تنبيه كرد و آن مرد منصف بود كه چون او اين بگفت بنشست .
از دقّى حكايت كنند كه گفت به مغرب دو پير بودند يكى را جبله گفتندى و ديگر زريق ، اين زريق روزى به زيارت جبله شد و هر دو شاگردان بسيار داشتند ، مردى از اصحاب زريق چيزى برخواند يكى از اصحاب جبله بانگى بكرد و در وقت بمرد چون ديگر روز بود جبله گفت زريق را كجا است آن مرد كه دى چيزى برخواند بگو تا آيتى برخواند ، آن مرد برخواند ، جبله بانگى بكرد قارى بمرد جبله گفت يكى بيكى و ستم آن كرد كه پيش دستى كرد .
ابراهيم مارستانى را پرسيدند از حركت بوقت سماع گفت شنيدهام كه موسى عليه السّلام اندر بنى اسرائيل قصّه ميگفت يكى برخاست و پيراهن بدريد ، خداى تعالى وحى فرستاد بموسى عليه السّلام كه گو ، دل بدر براى من نه جامه .
ابو على مغازلى ، شبلى را پرسيد كه وقتها بود كه آيتى به گوش من آيد از كتاب