ندارد و [ وى « 1 » ] با اهل هر مكانى بود ، آنچه « 2 » ايشانرا بود ، او را « 3 » همچنان بود و اندران معنى سخن گويد تا فايده بود از وى « 4 » .
ابو سعيد خرّاز را پرسيدند كه عارف را هيچ حال بود كه گريستن او را جفا بود « 5 » گفت آرى « 6 » گريستن ايشان در راه بود « 7 » ، چون بحقايق قرب رسند « 8 » و طعم وصال بيابند « 9 » [ از برّ او « 1 » ] آن « 10 » ازيشان زائل شود .
هامش
( 1 ) - مب : ندارد .
( 2 ) - مب : يا اهل معانى چنان كى .
( 3 ) - مب : ويرا .
( 4 ) - مب : بردارند .
( 5 ) - مب : عارف رسد كى گريستن از وى بشود .
( 6 ) - اصل : يكى . ( ظ : بلى ) .
( 7 ) - مب : در حال رفتن ايشان بود .
( 8 ) - مب : قربت فروآيند .
( 9 ) - مب : وصول بچشند .
( 10 ) - مب : گريستن .