ذو النّونرا پرسيدند از توحيد گفت آنك بدانى كه قدرت خداى اندر همه چيزها بمزاج نيست و صنع او چيزها را بعلاج نيست و علت همه چيزها صنع اوست و صنع او را غايت نيست و هرچه اندر دلت صورت بندد خداى تعالى بخلاف آنست « 1 » .
جنيد را پرسيدند از توحيد گفت يكى دانستن حق را بحقيقت يگانگى كه او يكيست « 2 » ] از كس نزاد و كس ازو « 3 » نزاد ، اضداد و انداد نفى كردن « 4 » و تشبيه و تصوير و چگونگى ، برو جايز نيست . ليس كمثله شىء و هو السّميع البصير .
و هم جنيد را پرسيدند [ از توحيد « 2 » ] گفت [ توحيد ] معنيى بود كه رسوم اندرو « 5 » نيست گردد و علمها [ همه « 2 » ] ناچيز گردد و خداى تعالى بر آن حال بود كه بازل بود « 6 » .
[ و هم جنيد گويد كه عقل عقلا چون بنهايت رسد در توحيد ، بحيرت ادا كند « 7 » ] .
حصرى گويد اصول ما اندر توحيد پنج [ چيز ] است حدث برداشتن و قديم را يكى دانستن و از برادران بريدن و از وطنهاء خوبش مفارقت كردن و فراموش كردن آنچه دانند [ و آنچه « 2 » ] ندانند .
از منصور مغربى شنيدم . گفت اندر صحن جامع منصور بودم ببغداد [ و ]
هامش
( 1 ) - متن عربى اضافه دارد : قال الجريرى ليس يعلم ( شرح زكريا ، چاپ مصر ليس لعلم ) التوحيد الا لسان التوحيد . توحيد را جز بزيان توحيد نتوان دانست .
( 2 ) - مب : ندارد .
( 3 ) - مب : از وى .
( 4 ) - مب : كرد .
( 5 ) - مب : اندر وى .
( 6 ) - مب : بر آن صفت است كه در ازل بود .
( 7 ) - متن عربى : پيش از قول نخستين است .