تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الرسالة القشيرية ( فارسى ) — صفحة 474

مساهمون:

ص٤٧٤
ابن جلّا را پرسيدند از معنى صوفى گفت او را به شرط علم ندانيم و ليكن درويشى دانيم مجرّد از اسباب ، با خداى تعالى ، بىمكان « 1 » و حق او را بازندارد از علم هيچ جاى « 2 » ، [ او را صوفى خوانند « 3 » ] . [ و گفته‌اند تصوّف بيفكندن جاه بود و سياه‌رويى در دنيا و آخرت ] . ابو يعقوب مزابلى گويد تصوّف حالى بود كه نشان مردمى در وى گم باشد « 4 » . ابو الحسن « 5 » سيروانى گويد صوفى با واردات باشد نه با اوراد « 6 » . از استاد ابو على [ رحمه اللّه « 3 » ] شنيدم [ كه ] گفت نيكوترين چيزى كه اندرين گويند آنست كه گويند اين طريقى است كه نشايد مگر آن قوم را كه خداى عزّ و جلّ [ مزبلها « 3 » ] بارواح ايشان [ روبد « 3 » ] . و هم او گفت [ روزى « 3 » ] درويشى را هيچيز نبود « 7 » مگر جانى و بر سگان اين درگاه عرضه كردند بازان ننگريستند « 8 » . استاد امام ابو سهل صعلوكى [ رحمه اللّه « 3 » ] گفت « 9 » صوفيى [ اعراض ]
هامش
( 1 ) - مب : از شرط علم نمىدانم چيزى و لكن فقيرى دانم مجرد از اسباب كان مع اللّه بلا مكان . ( 2 ) - مب : مكان . ( 3 ) - مب : ندارد . ( 4 ) - اصل : نباشد . غلط است . ( 5 ) - مب : بلحسين . اصل : مطابق متن عربى است . ( 6 ) - اصل : با او ارادت باشد نه ورد . خلاف متن عربى است . ( 7 ) - مب : صوفيى را هيچ‌چيز نبود . ( 8 ) - مب : عرض كردند هيچ سگ بدان ننگريست . ( 9 ) - مب : گويد .