ابن جلّا را پرسيدند از معنى صوفى گفت او را به شرط علم ندانيم و ليكن درويشى دانيم مجرّد از اسباب ، با خداى تعالى ، بىمكان « 1 » و حق او را بازندارد از علم هيچ جاى « 2 » ، [ او را صوفى خوانند « 3 » ] .
[ و گفتهاند تصوّف بيفكندن جاه بود و سياهرويى در دنيا و آخرت ] .
ابو يعقوب مزابلى گويد تصوّف حالى بود كه نشان مردمى در وى گم باشد « 4 » .
ابو الحسن « 5 » سيروانى گويد صوفى با واردات باشد نه با اوراد « 6 » .
از استاد ابو على [ رحمه اللّه « 3 » ] شنيدم [ كه ] گفت نيكوترين چيزى كه اندرين گويند آنست كه گويند اين طريقى است كه نشايد مگر آن قوم را كه خداى عزّ و جلّ [ مزبلها « 3 » ] بارواح ايشان [ روبد « 3 » ] .
و هم او گفت [ روزى « 3 » ] درويشى را هيچيز نبود « 7 » مگر جانى و بر سگان اين درگاه عرضه كردند بازان ننگريستند « 8 » .
استاد امام ابو سهل صعلوكى [ رحمه اللّه « 3 » ] گفت « 9 » صوفيى [ اعراض ]
هامش
( 1 ) - مب : از شرط علم نمىدانم چيزى و لكن فقيرى دانم مجرد از اسباب كان مع اللّه بلا مكان .
( 2 ) - مب : مكان .
( 3 ) - مب : ندارد .
( 4 ) - اصل : نباشد . غلط است .
( 5 ) - مب : بلحسين . اصل : مطابق متن عربى است .
( 6 ) - اصل : با او ارادت باشد نه ورد . خلاف متن عربى است .
( 7 ) - مب : صوفيى را هيچچيز نبود .
( 8 ) - مب : عرض كردند هيچ سگ بدان ننگريست .
( 9 ) - مب : گويد .