و هم از شيخ ابو عبد الرحمن « 1 » شنيدم كه هرگز استاد بو سهل « 2 » هيچيز بكس ندادى بدست خويش ، بر زمين افكندى تا آن كس آن را از زمين برداشتى گفت « 3 » دنيا از آن حقيرتر است كه [ بسوى آن « 4 » ] دست خويش زبر « 5 » دست كسى بينم .
پيغامبر گفت عليه الصّلوة و السّلام اليد العليا خير من اليد السّفلى .
گويند ابو مرثد يكى بود [ ه است « 4 » ] از كريمان عصر ، شاعرى او را مدحى آورد گفت هيچيز ندارم كه ترا « 6 » دهم ، مرا بقاضى [ بر و بر من ] دعوى كن ، بده هزار درم تا من اقرار دهم [ ترا بدان « 4 » ] پس مرا بازدارد در زندان كه اهل من مرا اندر زندان بنگذارند « 7 » شاعر چنان كرد كه وى فرمود شبانگاه ده هزار درم بشاعر « 8 » دادند و ويرا از زندان بيرون آوردند .
مردى از حسن بن على رضى اللّه عنهما « 9 » چيزى خواست ، پنجاه هزار درم بوى داد و پانصد دينار گفت حمّالى بيار تا اين بردارد ، حمّال بيامد و وى طيلسان بحمّال داد و گفت مزد مرا بايد داد « 10 » .
[ زنى از ليث بن سعد سكرّهء انگبين خواست ، خيكى انگبين فرمود ، گفت
هامش
( 1 ) - مب : عبد الرحمن . اصل : ابو عبد .
( 2 ) - مب : ابو على . سهو است .
( 3 ) - مب : هيچ بدست خود فرا كس ندادى بر زمين نهادى تا آن كس برگرفتى و گفتى .
( 4 ) - مب : ندارد .
( 5 ) - مب : بالاى .
( 6 ) - مب : به تو .
( 7 ) - مب : پس مرا در زندان كن تا اهل بيت من مرا بيرون آرند .
( 8 ) - مب : بوى .
( 9 ) - مب : عنه .
( 10 ) - مب : گفت مزد حمال از جهت من بايد چون ويرا بياورد حسن طيلسان بازكرد و بحمال داد . اصل : مطابق متن عربى است .