از شيخ ابو عبد الرّحمن [ سلمى ] شنيدم كه نصر آبادى را بسيار گفتندى كه على قوّال بشب شراب خورد و بروز بمجلس تو آيد ، قول ايشان [ به روى « 1 » ] نشنيدى تا روزى اتّفاق افتاد كه مىشد و يكى با وى ، از آنك اين سخن گفتى بر على قوّال ، او را يافت افتاده ، جائى بر خاك كه اثر مستى برو پيدا بود و بحالى بود كه دهن وى مىبايست شستن اين مرد گفت چند گويم شيخ را باور نمىكند از ما ، اينك على قوّال برين صفت افتاده است . نصر آبادى در وى نگرست و اين ملامتكننده را گفت او را بر گردن خويش گير و باز خانهء او بر ، چاره نبود تا چنان كرد كه فرمود « 2 » .
مرتعش گويد با ابو حفص [ حدّاد ] بعيادت بيمارى شديم و [ ما « 1 » ] جماعتى بوديم [ شيخ ] ابو حفص بيمار را گفت خواهى كه بهتر شوى « 3 » گفت خواهم [ ابو حفص ] اصحابنا را گفت هر كسى پارهء ازين بيمار برگيريد ، بيمار اندر ساعت درست شد و با ما « 4 » بيرون آمد ديگر روز ما همه بر بستر افتاديم « 5 » [ و مردمان بعيادت ما همى آمدند « 1 » ] .
هامش
( 1 ) - مب : ندارد .
( 2 ) - مب : اتفاق را روزى نصر آبادى مىگذشت و يك تن ازيشان كه على را بد گفتى با وى بودند على را ديدند جايى مست افتاده قى كرده اين مرد شيخ را گفت چند ترا گويم و نشنوى اينك على را بنگر كى بر چه صفت است نصر آبادى بنگرست اين مرد را گفت وى را بر گردن گير و با خانهء وى بر اين مرد هيچ چاره نديد جز فرمان وى را كار بستن او را بر گردن گرفت و با خانه برد .
( 3 ) - مب : درست شوى .
( 4 ) - مب : اصحاب را گفت اين رنج از وى برداريد بيمار برخاست و با جماعت .
( 5 ) - مب : و ما همه صاحب فراست ( ظ : فراش ) گشتيم .