و آن زن نيز مرا دوست داشت « 1 » باتّفاق چنان افتاد كه ويرا [ بزنى ] به من دادند آن شب كه ويرا بخانهء من آوردند [ ويرا ] ، گفتم بيا تا خدايرا شكر كنيم بر آنك ميان ما جمع كرد ، آن شب نماز كرديم ، باز يكديگر نپرداختيم چون ديگر شب بود همچنان كرديم و هفتاد سال برين حال بوديم گفت اى زن چنين بود آن زن گفت چنانست كه آن پير مىگويد « 2 » .
هامش
( 1 ) - مب : دختر عم خويش را دوست گرفتم وى نيز همچنان مرا دوست گرفت .
( 2 ) - مب : گفتم همان كنيم كه دوش كردهايم اكنون قرب هشتاد سال است تا هر شب بر آن حالت همىباشيم پس گفت فلانه چنين هست آواز داد كه هست و اللّه .