گويند مردى حكيم را ديدند « 1 » كه تره از سر آب [ فرا ] مىگرفت و مىخورد ، اين مرد گفت « 2 » اى حكيم اگر [ تو ] خدمت سلطان كنى ترا اين نبايستى خورد « 3 » حكيم گفت اگر تو بدين قناعت كردى خدمت سلطانت نمىبايستى كرد « 4 » .
و گفتهاند عقاب عزيز است در پريدن و چشم كس اندر وى نرسد و صيّاد اندر وى طمع نكند از بلندى كه پرد « 5 » ، چون طمع مردار كند فرود آيد و بدام گرفتار شود « 6 » .
و گويند چون موسى عليه السّلام حديث طمع كرد بخضر عليه السّلام گفت « 7 » .
لو شئت لتّخذت عليه اجرا . [ گفت اگر مرادت بودى مزدى فراستدى ] .
خضر گفت عليه السّلام هذا فراق بينى و بينك .
و گويند چون موسى اين بگفت ميان موسى و خضر عليهما السّلام آهوئى باستاد ، هر دو گرسنه بودند آن نيمه كه از جانب موسى « 8 » بود خام بود و آنك از جانب خضر « 9 » بود پخته بود .
و اندر معنى اين آية كه انّ الابرار لفى نعيم . گفتهاند اين قناعت باشد
هامش
( 1 ) - مب : حكيمى را ديدند . ظ : مردى حكيمى را ديد .
( 2 ) - مب : او را گفتند .
( 3 ) - مب : به خوردن اين محتاج نباشى .
( 4 ) - مب : كنى به خدمت سلطان محتاج نباشى .
( 5 ) - مب : عزيز است در هوا دست هيچ صياد به دو نرسد .
( 6 ) - مب : خويشتن را بطمع در حبالهء صياد افكند .
( 7 ) - مب : در پيش خضر و گفت .
( 8 ) - مب : كه با موسى .
( 9 ) - مب : كه با خضر .