عبد اللّه بن محمّد بن واسع پيش پدر رفت ، رفتنى كه پدرش را نيكو نيامد پدر ويرا گفت دانى كه مادرت به چند خريدم بسيصد درم و پدرت كه خداى تعالى چون وى اندر مسلمانان [ بسيار ] مكناد منم و تو برين جمله ميروى .
حمدون گويد تواضع آن بود كه كسى را بخويشتن حاجتى ندانى نه اندر دين و نه اندر دنيا و نه درين جهان و نه در آن جهان .
ابراهيم ادهم گويد اندر مسلمانى شاد نشدم هرگز ، مگر سه بار ، يك بار اندر كشتى بودم مردى مسخره در آنجا بود و ميگفت بتركستان گبرانرا چنين گرفتمى و موى سرم بگرفت و بجنبانيد من شاد شدم از آنك اندر كشتى هيچكس نبود به چشم او حقيرتر از من و ديگر بيمار بودم در مسجدى ، مؤذّن درآمد و گفت بيرون شو ، من طاقت نداشتم ، پاى من بگرفت و بيرون كشيد ، سديگر بشام بودم ، پوستينى داشتم اندرو نگريستم موى از جنبنده بازندانستم از بس كه بودند ، بدان نيز شاد شدم .
و هم از وى حكايت كنند كه بهيچيز چنان شاد نشدم كه روزى نشسته بودم ، كسى بيامد و بر من شاشيد .
ميان بو ذر و بلال لجاجى رفت بو ذر بر بلال سرزنش كرد كه تو سياهى ، بلال گله پيش رسول صلّى اللّه عليه و سلّم برد ، رسول صلوات اللّه و سلامه عليه گفت يا باذر ندانستم كى اندر دل تو بقيّتى از كبر جاهليّت ماندست ، بو ذر روى بر زمين نهاد و سوگند خورد كه از آنجا برنگيرم تا بلال پاى بر روى من نهد و اندر زمين بمالد ، روى برنداشت تا بلال آن چنان نكرد .
حسين « 1 » بن على عليهما السّلام جائى رسيد ، چند كودك آنجا بودند ، پارهء چند نان داشتند ، حسين را ميزبانى كردند ، بنشست و آن پارهاى نان با ايشان بخورد و ايشانرا بسراى برد و طعام داد ايشانرا و جامه كرد و گفت دست ، ايشانراست بر من زيرا كه ايشانرا جز از آن نبود كه ميزبانى كردند و من زياده از آن يابم .
هامش
( 1 ) - متن عربى : حسن .