گفت تو كئى « 1 » يا زن گفت خواهر بشر حافى « 2 » گفت ورع صادق از خاندان شما بيرون آيد دوك مريس اندر آن روشنائى « 3 » .
علىّ العطّار « 4 » گويد ببصره بگذشتم جائى چند پير ديدم نشسته و كودكان گرد ايشان اندر « 5 » بازى ميكردند من گفتم اى كودكان ازين پيران شرم نداريد كودكى گفت اين پيران را ورع ضعيفست هيبتشان برخاستست .
مالك دينار چهل سال ببصره بود و هرگز خرما و رطب نخورد [ تا بمرد ] « 6 » و چون وقت رطب بشدى « 7 » گفتى يا اهل بصره اين شكم هيچ نقصان نيست اندر وى « 8 » ، و اندر شما هيچيز زيادت نيست .
ابراهيم ادهم را گفتند ازين آب زمزم نخورى « 9 » گفت اگر مرا دلوى بودى خوردمى .
از استاد ابو على [ دقّاق ] شنيدم كه گفت حارث محاسبى چون دست فرا طعام كردى اگر نه از حلال « 10 » بودى رگى بر سر انگشت وى بجستى دانستى كه حلال نيست نخوردى .
بشر حافى را بدعوتى خواندند طعام پيش او نهادند خواست كه دست فراز كند
هامش
( 1 ) - مب : كىاى .
( 2 ) - اصل ، مب : بشر بن الحارث .
( 3 ) - مب : مريسيد اندران روشناييها .
( 4 ) - مب : على بن عطا .
( 5 ) - مب : در بصره ببعضى از شوارع بگذشتم پيران ديدم نشسته و كودكان گرد بر گرد ايشان .
( 6 ) - اصل : ندارد . مب : مطابق متن عربى است .
( 7 ) - مب : درآمدى . اصل : مطابق متن عربى است .
( 8 ) - مب : اين شكم من هيچ كم نشده است . متن عربى : هذا بطنى ما نقص منه شىء و لا زاد فيكم . اينك شكم من ، هيچ از آن نكاست و در شما نيفزود .
( 9 ) - اصل : نخوردى .
( 10 ) - مب : دست فرا چيزى كردى كه نه حلال .