كرده باشد با صانع خويش كه اين بفضل تست و تو مخصوص كردى مرا ، بتكلّف من نبود ، اوّل بر خطر دعوى بود و ديگر بصفت بيزارى شدن « 1 » بود از حول و قوّت و اقرار دادن بود بفضل ، و فرق بود ميان آنكه گويد بجهد خويش پرستم ترا و ميان آنك گويد بفضل تو و لطف تو ترا بشناختم .
و جمع جمع برتر ازين بود و خلاف است ميان مردمان در اين جمله برحسب فرق اندر احوال ايشان و تفاوت درجات ايشان ، هر كى اثبات كند نفس خويش را و خلق را و لكن همه را قائم به حق بيند اين جمع بود و چون از ديدار خلق ربوده باشد و از نفس خويش و بهمگى از همه اغيار بىخبر و بىعلم بدانچه ظاهر شود از سلطان حقيقت و غلبت گيرد ، آن جمع جمع باشد ، تفرقه [ اغيار ديدن بود خدايرا و جمع اغيار ديدن بود بخداى و جمع جمع بهمگى از همه چيزها هلاك شدن بود و حسّ نايافتن به غير خداى بوقت غلبهء حقيقت « 2 » ] . و پس ازين حالى بود لطيف ، قوم آن را فرق ثانى خوانند و آن آن بود كى بنده با حال صحو دهند بوقت اداى فريضها تا قيام كردن بر وى جارى بود بفريضها اندر اوقات او ، تا بازگشتن بود ازو بخداى نه بازگشتن بنده را ببنده ، خويشتن را اندرين همه حالها اندر تصرّف حق بيند ، مبدئ ذات خويشتن بيند و مجرى احوال و افعالش داند برو بعلم و مشيّت او « 3 » .
و اشاره كردهاند بلفظ جمع و فرق ، بگردانيدن حق جمله خلق را از حال به حال ، جمع كرد همه را اندر تصريف و تقليب از آنجا كه آفريدگار ذوات ايشان است و
هامش
( 1 ) - مب : تبرا .
( 2 ) - اصل : ناقص و مشوش است .
( 3 ) - مب : و آن آن بود كه با حال صحو آيند بوقت اداء فريضها تا قيام كردن بر وى جارى بود بفرائض بوقت خويش تا بازگشتن خداى را بود بخداى نه بازگشتن بنده را ببنده ، خويشتن را اندرين همه احوال در تصرف حق بيند و پيدا كنندهء ذات خود او را بيند و هرچ بوى رود بمشيت او بود .