شعر
و امطر الكاس ماء من ابارقها * فانبت الدرّ فى ارض من الذّهب
و سبّح القوم لمّا ان رأوا عجبا * نورا من الماء فى نار من العنب
سلافة ورثتها عاد عن ارم * كانت ذخيرة كسرى عن اب فاب
ابو بكر دقّى را گفتند كى جهم دقّى اندر حال سماع درختى بگرفت و از بيخ بكند وقتى ايشان اندر دعوتى بهم افتادند و [ ابو بكر ] دقّى نابينا بود گفت كه [ چون ] جهم اندر حال شود و فرا « 1 » بر من رسد مرا خبر دهيد يا بمنش نمائيد و دقّى ضعيف بود چون جهم به دو نزديك شد گفتند اينك جهم ، دقّى ساق جهم بگرفت و بر جاى بداشت چنانك نتوانست جنبيدن « 2 » . چون حال چنان ديد جهم گفت ايّها الشيخ توبه كردم و رهاش كرد .
استاد امام ابو القاسم رحمة اللّه عليه گفت آن برخاستن جهم برحق « 3 » بود و گرفتن دقّى ساق وى به حق بود چون جهم دانست كه حال دقّى برتر است از حال او ، باز انصاف آمد و گردن نهاد . و چنين بود آنك به حق بود هيچيز بوى غلبه نتواند كرد ، فامّا چون غلبه محو را بود نه علم بود و نه فهم بود و نه عقل بود و نه حس بود .
از استاد [ بو ] عبد الرحمن سلمى شنيدم كه ابو عقال مغربى بمكّه آمد و به چهار سال طعام نخورد و شراب نخورد تا فرمان يافت .
هامش
( 1 ) - مب : نزديك من .
( 2 ) - اصل : و بنتوانست جنبيد .
( 3 ) - مب : در حق .