تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الرسالة القشيرية ( فارسى ) — صفحة 70

مساهمون:

ص٧٠
نام وى محمد بن اسمعيل بود از سامرّه و او را خير النسّاج بدان گفتندى كى وى بحجّ مىشد مردى بر در كوفه ويرا بگرفت كه تو بندهء منى و تو خير نامى و سياه بود ، مخالفت نكرد و آن مرد او را فرا خز بافتن نشاند چون گفتى يا خير گفتى لبّيك پس آن مرد پس از چند سال گفت مرا غلط افتاد و تو بندهء من نه‌اى و نام تو خير نيست و از آنجا بشد و گفت نامى كى مردى مسلمان بر من نهاد بدل نكنم . خير النسّاج گفت كى خوف تازيانهء خدايست ، بندگانرا كه خوى اندر بىادبى كرده باشند بدان راست كنند . ابو الحسين مالكى گويد كى پرسيدم يكى را از آنك حاضر بوده بودند وقت مرگ خير النسّاج از كار وى ، گفت وقت نماز شام بود كه از هوش بشد پس چشم بازگشاد و بسوى خانه اشارتى كرد و گفت بباش ، تو بنده مامور و من بندهء ام مأمور ، آنچه ترا فرموده‌اند از تو اندر نمىگذرد و آنچه مرا فرموده‌اند از من درميگذرد و آب خواست و طهارة كرد [ و نماز شام بگذارد ] و بخفت و چشم فراكرد و جان تسليم كرد . بخواب ديدند ويرا و گفتند خداى با تو چه كرد گفت ازين مپرس و ليكن برستم ازين دنياى گندهء شما . و از اين طايفه بود ابو حمزة الخراسانى نشابورى [ بود ] از محلّت ملقاباد از اقران جنيد و آن خرّاز و آن ابو تراب بود و دين‌دار و با ورع بود . ابو حمزه گويد هر كه دوستى مرگ اندر دل گيرد هرچه باقيست بر وى دوست كنند و هرچه فانيست بر وى دشمن كنند . و گويد عارف زندگانى خويش همى دفع كند روز بروز و زندگانى همىستاند روز بروز . ابو الحسن مصرى گويد كه [ ابو ] حمزهء خراسانى گويد محرم بماندم در ميان گليمى هر سال هزار فرسنگ برفتمى و بروز آفتاب بر من مىتافتى و فرو مىشدى