رويم گويد چون خداى ترا گفتار و كردار روزى كند و گفتارت بازستاند و كردار به تو بگذارد آن نعمتى بود ، چون كردارت بازستاند و گفتارت بگذارد آن مصيبتى بود و چون هر دو بازستاند نقمتى بود نعوذ باللّه .
و از ايشان بود ابو عبد اللّه محمّد بن الفضل البلخى بسمرقند نشستى باصل بلخى بود و از بلخ ويرا بيرون كردند و بسمرقند شد و آنجا فرمان يافت ، صحبت احمد خضرويه كرده بود و پيران ديگر ، ابو عثمان حيرى به دو ميلى عظيم داشت . وفات او اندر سنهء تسع عشر و ثلثمايه بود .
ابو عثمان بمحمّد فضل نامه نبشت ، پرسيده بود كى علامت شقاوة چيست گفت سه چيز است آنك علم روزى كند و از عمل محروم بود ، و ديگر آنك عمل دهد و از اخلاص محروم كند و ديگر صحبت صالحان روزى كند و از حرمت ايشان محروم كند .
ابو عثمان حيرى گفتى محمّد بن فضل سمسار مردمان است .
عبد اللّه رازى گويد محمّد بن الفضل گفت كى راحت جستن اندر زندان از آرزوى نفس است « 1 » .
محمد بن الفضل گويد شدن مسلمانى از چهار چيز است بدانچه دانند كار نكنند و بدانچه ندانند كار كنند و آنچه ندانند نياموزند و مردمان را از آموختن بازدارند .
هم او راست كه گويد عجب دارم از آنك بيابانها بگذارد تا بخانهء وى رسد و آثار پيغمبرش بينند تا چرا از نفس و هواى خويش بنبرد تا بدل رسد و آثار خداوند خويش بيند .
هم او گويد هرگاه كه مريد دنيا زيادة طلب كند آن نشان ادبار وى بود .
هامش
( 1 ) - مب : راحت اندر خويشتن بدانستن از آرزوهاى نفس است . اصل : بمتن عربى نزديكتر است .