يحيى گويد زهد سه چيز است اندكى « 1 » و خلوت و گرسنگى .
و هم يحيى گويد خويشتن بهيچيز مشغول مدار مگر بدانچه [ وقت ] بدان اولىتر بود .
يحيى ببلخ سخن گفت اندر فضل توانگرى بر درويشى و سى هزار درمش دادند ، يكى از پيران گفت خداى بركت مكناد او را درين مال و بيرون آمد تا بنشابور آيد قطعش افتاد و مال ببردند .
الحسن بن علّويه گويد كى از يحيى شنيدم كه هر كى خيانة كند اندر سرّ خداى « 2 » پردهاش به درد بآشكارا .
على بن محمد گويد از يحيى شنيدم كه گفت تزكيت بدان كردن عيب بود بر تو و دوستى ايشان ترا عيب بود بر تو و خوار بود بر تو آنك محتاج بود نزد تو « 3 » .
و ازين طايفه بود ابو حامد احمد بن خضرويه البلخى از پيران بزرگ بود از خراسان و با ابو تراب نخشبى صحبت كرده بود ، بنشابور آمد و ابو حفص را ديد پس ببسطام شد بزيارة ابو يزيد و اندر فتوّة بزرگ بود و ابو حفص گفت هيچكس نديدم بهمّت بزرگتر و اندر احوال صادقتر از احمد خضرويه .
بايزيد گويد استاد ما احمد است .
محمّد بن حامد گويد نزديك احمد خضرويه بودم بوقت نزع و نود و پنج سالش بود و مسئلهء از وى پرسيدند چشمهاء او پر آب شد و گفت نود و پنج سال است تا درى همىكوبم اكنون باز مىگشايند ندانم كه بسعادت بازگشايند يا بشقاوة و مرا وقت اين كجا است و هفتصد دينار وامش بود و غريمان وى نزديك وى بودند گفت
هامش
( 1 ) - ترجمهء « القله » است يعنى اندكى مال .
( 2 ) - ظ : خدايرا . تا موافق باشد با متن عربى : من خان اللّه فى السر .
( 3 ) - « مب » بجاى اين روايت چنين آورده است : على بن محمد گويد از يحيى شنيدم كه گفت هركه خداى را باشد خداى تعالى او را باشد .