خلافت امير المؤمنين المتّقى باللّه ابراهيم بن المقتدر چهار سال كم چند روز « 1 »
1 ز راضى چو شد سير ديهيم و تخت * برادر گزين گشتش از فرّ بخت
براهيم خواندى مر او را پدر * چنين گفت آن شاهِ نيكو سير
كه : « بر قاهر از راضى آمد ستم * نخواهم كه آيد ز من نيز هم
گر او را نباشد به كارم رضا * نگردم در اين مملكت پادشا »
5 دعا كرد قاهر مر او را درين * به كار از دل پاك كردش گزين
لقب متّقى شد مر او را به كار * چو بودى نكوكار و پرهيزگار
در ايّام او خاست قحطى چنان * كه نان گشت در قدر افزون ز جان
و با شد پس از قحط باز آشكار * همى مُرد مردم فزون از شمار
چنان خلق بىمر شدندى هلاك * كه ناشسته كردندشان در مغاك
10 خليفه از اين راتبِ خرجِ خويش * بدين كار دادى ز كمّ و ز بيش
ز فرّش به تجهيز و تكفين همه * رسيدند هركو بمرد آن رمه
پس آنگاه بجكم « 2 » به عزم شكار * بر آهنگ واسط بشد بادوار
ز كردان تنى چند آن جايگاه * رسيدند پيشش به نخجيرگاه
اگرچه ورا باز نشناختند * به خيره يكى رزمگه ساختند
15 برآمد از ايشان ز بجكم دمار * وز او ماند مالى فزون از شمار
تمن « 3 » بُد زر نقد بيش از هزار * خليفه ببرد آن زر بىشمار
هامش
( 1 ) ( عنوان ) . سب : خلافت امير المؤمنين الراضى باللّه محمد بن المقتدر شش سال و دو ماه .
( 2 ) ( ب 12 ) . سب . به حكم .
( 3 ) ( ب 16 ) . سب : تومن .