بكوشم به توفيقِ پروردگار * كه اين مى به معنى شود خوشگوار
به فردوسى آن مردِ شيرينسرا * كنم هم در اين داستان التجا
ز روح و روانش در اين داستان * مدد خواهم از عالمِ راستان
مگر از پى دولتِ آن روان * شود گفتهء من لطيف و روان
چو مانندِ او كس دُرِ مثنوى * نسفته است ، او را كنم پيروى
از آن بحرِ ژرف از پىِ دوستان * يكى نهر از بهرِ اين بوستان
روان كردم اكنون به شعرى روان * كه از ذوق آن تازه گردد روان
بنا كردم اين بوستانِ سخن * بر آن بحر از اين داستانِ كهن
ز حُسن عبارت نهادم بنا * به صنعت برآوردم آن را به پا
ز دانش بر او برنشاندم درى * كه مثلش نسازد سخنگسترى
ز عرفان سزاوار آمد كليد * ز تحقيقش آمد چمنها پديد
درخت سخن شد در او بارور * حكايتش برگ و لطائف ثمر
نكتهاىِ نازك شقايق در او * وز آن باغ دانش پر از رنگ و بو
در او عندليب از معانىّ نغز * به لطف آورد ارمغانىّ نغز
خرد باغبان شد در اين بوستان * كه بىخَوْ چو بستانِ مينوست آن
ز بحر ضمير آبِ حيوانِ نظم * روانست در جوىِ بستان نظم
بنا كردم اين بوستان چون بهشت * كه از حُسنِ گفتار دارد سرشت
بر اميد آن چون سخنگسترى * كنم ، ار خرد باشدم رهبرى
مگر بيتى آيد در آن آبدار * كه بخشد گناهم بدان كردگار
. . .
چو كردم شروع اندر اين داستان * كه آرم بههم كار آن راستان
در اين خواستم ياورى از خدا * خرد گشت طبعِ مرا رهنما
مرا گفت : « چون ايزد دادگر * ترا داد طبعِ روان و هنر
ز ايّام پيغمبرِ كامكار * درآور سخن تا بدين روزگار
. . .
چو مبدأ ز دورِ محمّد بود * از آن يمن نظمت مخلّد شود
تواريخ ايّام اسلام را * به دست آور و ز آن طلب كام را
ز داننده مردم سخن بازجو * كز آن آبِ كام آيدت بازِجو