بسى دفتر شاهنامه به كف * گرفتم ز دانش چو دُرّ از صدف
برون آوريدم يكى زآن ميان * در او شد سخنها لطيف و عيان
در اين كار شش سال گشت اسپرى * كه دُرّى شد آن پاكْ دُرّ درى
. . .
كشيديم در سلك كِتْبَت ورا * در آن تازه شد بارِ رتبت ورا
بيفزود آن نامه را رنگ و بوى * به نقلش مهان را فزود آرزوى
بديدند يكبارگى دوستان * كه از من برافروخت آن بوستان
. . .
مرا هريكى گفت : « چون كردگار * ترا داد همّت چنين كامكار
دَرِ علم تاريخ از اين خوشسخن * سزد گر كنى تازه كار كهن
به نظم آورى نامهاى نامدار * بمانى به گيتى يكى يادگار
به مُلكِ سخن بهرِ اين دوستان * بسازى ز دانش يكى بوستان
كه در وى گُل و ميوهء بىشمار * بود سربهسر نازك و آبدار
كه گرديم از آن بوستان مستفيد * ترا نامِ باقى شود ز آن پديد »
چنين گفتم : « اى دوستان اين سَخُن * نزيبد فگندن در اين كاربُن
كه طبعِ مرا زين هنر بهره نيست * از اين در سخن گفتنم زهره نيست
بَرِ شعرِ فردوسىِ نغزگوى * سزد گر نريزد كسى آبِ روى
كه گوهر همهكس ندانند سُفت * سخن گرچه نيكو توانند گفت »
نپذرفت از من كس اين گفتوگو * به الحاح كردند اين جستوجو
و چون در برابر الحاح دوستان درمىماند ، با « التجا و استمداد از روح فردوسى » و « مدد خواهى از عالم راستان » و « طىّ طريق عرفان و تحقيق » و « به باغبانى و رهبرى خرد » ، با اميد به « بخشايش كردگار » و « يارى خواستن از خداوند » ، « ابتداى به دوران حضرت محمّد ( ص ) و تاريخ اسلام » كرده ، با « اخلاص جان » و « صدق روان » به جهت « ماندگارى نام » و كسب « شادكامى در دو جهان » سرودن « ظفرنامه » را مىپذيرد :
چو ز ايشان به صحبت گزيرم نبود * پذيرفت و پاسخ از اين در سرود :
« كنون چون شما را چنين است كام * نهادم در اين كارِ فرخنده گام
كه از گفتهء آن كه از وى گذر * نباشد ، نشايد برون برد سر