[ مصراع ]
« كه شمع مهر نميرد يقين به اين دم سرد « 1 » »
فحواى « 2 »
« أطرق كرا إنّ النّعامة فى القرى »
281 به گوش هوش شنو و عقل را كارفرماى ، و مؤدّاى « اترك الترك ما تركوكم » نصب العين ضمير « 3 » ساخته در فتنه به روى خود مگشاى .
[ نظم ]
مكن آنچه هرگز نكرده است كس * بدين رهنمون تو ديو است و بس
ترا با من اين سركشى از كجاست * ندانم كه افكندت از راه راست
چه سوداى خام است آخر ترا * سها از كجا آفتاب از كجا
اگر پشّه را تاب عنقا بود * سزد گر ترا كينه با ما بود
كجا صعوه را اين ميسّر شود * كه با باز روزى برابر شود
تو در بيشهء روم گرديدهاى * نبرد دليران كجا ديدهاى
به پيكار افرنجت ار برترىست * ز تأييد دين و دعاى نبىست
مشو غرّه كانها نه مردى توست * اگر بشنوى با تو گفتم « 4 » درست
مجو رزم پيلان به نيروى مور * بلا بر سر خود مياور به زور
كبوتر كه پهلو زند با عقاب * به قصد سر خويش دارد شتاب
شغال ار كند پنجه با نرّه شير * سر بخت خود را در آرد به زير
به دست خود ، ار نيستى بىخرد * مزن تيشه از جهل بر پاى خود
كجا بازگويم من اين داورى * كه با من كند چون تويى همسرى
ولى از تو اينها نباشد غريب * كه هست از خرد تركمان بىنصيب
مبادا كه اين پند من نشنوى * كه بىشك در آخر پشيمان شوى
اگر من به روم اندر آرم سپاه * چو هند آن همه بوم گردد سياه
هامش
( 1 ) . الف : - « كه شمع مهر نميرد يقين به اين دم سرد » .
( 2 ) . ع : محوى .
( 3 ) . م : - ضمير .
( 4 ) . ع : گويم .