فرمان داد كه نصيحتنامهاى عتابآميز به ايلدرم بايزيد نويسد ، كه از بيخودى نشأه حكومت و جاه « 1 » ، و غلبهء لشكر و سپاه هشيار گشته ، روى صلاح و رشاد به راه سلامت و سداد آورده دبير بلاغتشعار [ فاضل ، مولانا شمس الدين منشى ] « 2 » قلم وار سر امتثال بر خط فرمان نهاده ، خامهء مشكبار در بنان لطافتنگار گرفت و صدر كتاب به حمد و ستايش حضرت آفريدگار و تحيت و درود سيد و سرور اخيار و ابرار - عليه و على آله الكرام و صحبه الكبار افضل الصلوات و اكمل التحيات - موشّح ساخت .
[ نظم ]
سر نامه كرد آفرين خداى * كه او دست گيرد به هردو سراى
خدايى كه عالم به فرمان اوست * زمين و زمان غرق احسان اوست
ثناى خدا را به راى رزين * درود نبى ساخت نعم القرين
و زان پس رقم زد به كلك هنر * سخنها كه بر جان زند نيشتر
خطابى سراسر عتاب و ستيز * چو تيغى به الماس كين كرده تيز
عتابى به يكباره تهديد و بيم * كه گردد دل از خواندن آن دو نيم
و سخن را بر مضمون فرمودهء « رحم اللّه امراءا عرف قدره و لم يتعدّ طوره » 279 اساس انداخت ، محصّلش آنكه : « خداى بر بندهاى رحمت كناد كه قدر و پايهء خود را بشناسد و پاى از حد خود فراتر ننهد ، امروز به حمد اللّه تعالى ممالك ربع مسكون در تحت تصرف بندگان ماست و بسيط روى زمين جولانگاه يكرانفرمان ما ؛ سلاطين عالم و ملوك اطراف مطيعاند و منقاد و امور سلطنت و فرمانروايى جارى برحسب آرزو و نهج مراد ، سروران آفاق و اوامر و نواهى ما را گردن نهاده و گردنكشان جهان در آستان اطاعت ما به سر ايستاده .
ز دريا به دريا سپاه من است * جهان زير پرّ كلاه من است
ملوك زمان صفزده بر درم * بسيط زمين تنگ بر لشكرم
به روى زمين حكمرانى كجاست * كه از جان نه منقاد فرمان ماست
هامش
( 1 ) . الف : جاده .
( 2 ) . فقط در نسخهء الف .