نظم
مر آن دخت را ديد بر طرف جوى * خرامان بر مردم جامه شوى
چون چشم اغوز خان بر وى افتاد به او گفت اگر سخن من بشنوى و به دين اسلام بگروى من تو را بخواهم و از جان دوستر دارم .
نظم
چو بشنيد زن گفتهء فرخش * چنين داد در زير لب پاسخش
كه فرمان برم چون شوم آن تو * نپيچم سر از عهد و فرمان تو
اغوز خان چون سخن او بشنيد صورت حال با پدر گفت . پدر آن دختر را به جهت او بخواست و در ميان ، محبّتى عظيم پديد آمد . پيوسته با او بودى و ديگران را التفات ننمودى . زنان پيشين رشك بردند و در روزى كه اغوز خان به شكار رفته بود ، قرا خان جشنى بساخت و زنان پسر را حاضر كرد و از كيفيّت حال ايشان سؤال فرمود . زنان اوّل صورت حال اغوز خان و مسلمانى او و ديگر آنكه ايشان را به مسلمانى دعوت كرده بود قبول نكرده بودند و آنكه زن سيوم را به واسطه آنكه مسلمان شد دوست مىدارد ، بازنمودند و گفتند :
نظم
نگشتيم ما پيرو دين او * ازين است با ما مگر كين او
سيوم جفت را زان گرفته است دوست * كه همراز و همراه و همدين اوست
قرا خان چون اين سخن بشنيد بر خود بلرزيد و با خويشان و كسانى كه حاضر بودند ، نكوهش پسر بنياد كرد و گفت :
بيت
چو از دين و آيين ما سركشيد * ببايد سرش را به خنجر بريد
بگفت تا لشكر و سپاه جمع شدند و متوجه نخجيرگاه گشت ، به قصد آنكه پسر را به قتل آورد . زن مسلمان چون از اين معنى آگاه شد ، شوهر را خبردار گردانيد و چون اغوز خان واقف گرديد جنگ را آماده گشت .