در موضعى كه سخن ايشان بشنيدى مخفى گردانيد ، تا صدر الملك در آمد و حديث تغيير سلطنت و استدعا ( به مهذب وزير ) باز گفت . خواجه [ مهذب ] جواب داد : كه شما را باز بايد گشت ، تا من تجديد وضو كنم در عقب به خدمت اكابر شتابم . چون صدر الملك بازگشت [ ( 1 ) ] ، معتمد سلطان را ( بيرون آورد ) و گفت : ( آنچه صدر الملك گفت شنيدى ) زود برو و به خدمت سلطان عرضه دار ! صواب آنست : كه سلطان برنشيند ، و بر سر آن جمع آيد [ ( 2 ) ] ، تا ايشان متفرق شوند ، و چون آن [ ( 3 ) ] معتمد به خدمت سلطان آمد و عرضه داشت ، سلطان در حال سوار شد ، و آن جمع [ ( 4 ) ] پريشان گشت ، و بدر الدين سنقر ، به حضرت سلطان پيوست ، سلطان بازگشت و در بارگاه بار داد ، و بدر الدين سنقر را همان ساعت فرمان شد : تا به طرف بداون رود ، و آن خطه اقطاع او باشد ، قاضى جلال الدين كاشانى از قضا معزول گشت ، و قاضى كبير الدين و شيخ محمد شامى خايف كاشانى از قضا معزول گشت ، و قاضى كبير الدين و شيخ محمد شامى خايف شدند و از شهر برفتند . و بعد از ان بدر الدين سنقر ، به مدت چهار ماه باز آمد به حضرت . چون مزاج سلطان با او متغير بود ، او را محبوس فرمود ، و تاج الدين موسوى را مقيد كرد ، و هر دو را شهيد كرد ، و آن حادثه سبب تغير احوال امرا گشت ، از سلطان همگنان خايف گشتند ، و هيچ يك را بر سلطان بيش اعتماد نماند ، و وزير نيز بانتقام آنچه زخم خورده بود ، ميخواست : تا جمله امراء و ملوك و اتراك ، با سلطان خروج كنند . سلطان را از امراء و اتراك ميترسانيد [ و امرا و اتراك را از سلطان ميترسانيد ] تا عاقبت اين معنى سرايت كرد و سبب عزل سلطان و خروج خلق شد .
و از حوادثى كه در عهد معز الدين افتاد ، واقعه ( شهر ) لوهور بود ، لشكر كفار مغل از ( هر ) طرف خراسان و غزنين بپاى شهر لوهور آمدند ، و مدتى جنگ كردند ، و مقطع لوهور ملك قراقشى بود ، او در ذات خود ، بس مبارز و جلد و پر دل بود . اهل لوهور چنانچه شرط موافقت باشد ، بجاى نياوردند و در پاس شب و جنگ تقصير كردند ، چون آن مزاج ملك قراقش را معلوم شد
هامش
[ ( 1 ) ] مط : مراجعت نمود
[ ( 2 ) ] مط : عرضه دار و بگو كه صواب آنست كه سلطان را سوار بايد شد و بر سر آن جمعيت بايد آمد ، تا ايشان
[ ( 3 ) ] مط : اين .
[ ( 4 ) ] مط : جمعيت .