نخواهم رفت - و در باطن همچنان آتش حزب ؟ و عصبيت ساعت به ساعت از دل محبت منزلش مشتعل گرديده ، التهابش به كانون دماغ مىافروخت ، و پيوسته متذكر حركت ، و نقش اين مدعا را بر لوح ضمير مخالصت تضمير مىدوخت .
تا اينكه در هنگام شب - به بهانه سركشى به سر سيبه و سنگرى كه توابين او مستحفظ مىبودند - سوار ، و از دروازه بيرون رفته ، [
b
83 ] و شاطرانش را در بيرون دروازه رخصت ، و به صحابت آن پيغام داده بود كه برويد و دوستان را دعا برسانيد كه ما را بحل نمايند .
و از آنجا بدون رفيق شفيق و معاونى - كه در عرض راه به صحبت و معاشرت او پردازد - از راه خنّات « 1 » و كارزار عازم مقصد گرديده ، روز ديگر ، نزديك ظهرى وارد كارزار « 2 » ، و چون آن شب را تا چاشتگاه اسب تاخته - و از شدت بىخوابى و جولان ، اسب بىطاقت شده بود - در دامنه كوه قطب الدين حيدر - كه محل ييلاق احشامات قتلو « 3 » مىباشد - ملاحظهء دودى نموده ، اسب را به جانب آن دود جولان ، و در آنجا ملاحظه مىكند كه ضعيفهاى چند ، و دو سه باب سياه چادر برپا ، و مطلقا از جماعت ذكور احدى نمىباشد .
در مقام استفسار احوال از ضعفاى مذكوره برمىآيد ، مذكور مىسازند كه : مردان ما ، قدرى اسباب كه داشتيم به كوه نقل نمودهاند - و در اينجا حاضر نيستند ، و منتظر ورود آنها مىباشيم - كه از اينجا ، از خوف بلوچ به عزم سر كوه كوچ نمائيم .
هامش
( 1 ) - ظاهرا همان جاست كه با كالنجار به علت زيادهروى در خوردن گوشت شكار درگذشت .
ن . ل : خناب . ( سلجوقيان و غز در كرمان ، ص 327 ) عموما آن را نزديك غبيرا تصور مىكردند .
امروز آباديى بدين نام نداريم ، شايد حنا در جيرفت ، يا خونو در پاريز ؟
( 2 ) - محلى است كه وكيل الملك نام آن را تبديل به لالهزار كرد .
( 3 ) - قتلو از ايلات بردسير . و نقش قالى آن معروف است .