دو درياى آتش ز هر دو طرف * پى شعله بارى كشيدند صف
گشادند بازو به پيكار هم * كشيدند خنجر به آزارِ هم
چنان كرد قهر و غضب اشتلم * كه مهر و وفا كرد سررشته گم
پذيرفت بنياد هستى خلل * جهانگير شد دستگاه اجل
يلان قرعه رزم انداختند * به مردانگى تيغ كين آختند
ز بس ريخت خون تيغ الماسگون * شد آن دشت پيكار ، درياى خون
سر از تن جدا ، تن ز سر بىخبر * ز تن روح ناكام كرده سفر
فتيله نهانى به گوش تفنگ * همى گفت : گرم است بازار جنگ « 1 »
ز غرّيدن توپ اژدر فشان * ز افغان زنبورك رعدسان
برآمد يكى صاعقه شعله بار [ b 62 ] * كه از التهابش جهان گشت تار
بريد اجل آمده زآسمان * كمين كرده در گوشهاى كمان
ملخهاى پيكان به پرّندگى * شده آفت مزرع زندگى « 2 »
ز گرد ستوران اژدر نهيب * يكى گرد تيره برآمد عجيب
كه از ظلمتش تيره شد روى مهر * به ظلمت نهان گشت روشن سپهر
سنان دليران بىخود و ترگ * به شير افكنان داد پيغام مرگ
ز غرّيدن ناى روئينه دم * ز وهم و تزلزل جهان زير و بم
دليران دلاور هريك سنان جانستانى در دست ، و خدنگ خونفشانى در شست ، و كمانى در بازو ، و با قوس ملك « 3 » هم ترازو شده ، از شوق صهباى دلاورى سرمست ، و شعلهء بوارق حسام آبدار افراخته ، خرمن عمر مخاصمين را مىسوختند .
هامش
( 1 ) - تشبيه زيبا و لطيفى است .
( 2 ) - از شاهنامه صادقى بيگ ، كتابدار شاه عباس بزرگ است . ( شاهنامه آخرش خوش است ، ص 560 ) . من تمام شاهنامه صادقى را نخواندهام . بسا ساير ابيات كتاب هم از همان جا باشد ؟
( 3 ) - شايد هم قوس فلك ؟