تخطي إلى المحتوى الرئيسي

صحيفة الارشاد ( تاريخ افشار كرمان - پايان كار صفويه ) ( فارسى ) — صفحة 35

مساهمون:

ص٣٥
خود و پسرش بيگتاش مشوّق بسيارى از اهل علم و ذوق ، از آن جمله وحشى بافقى بوده‌اند ، و هموست كه وحشى در وصف او و حكومت كرمان او گويد :
از آن رو شد به آبادى بدل ، ويرانى كرمان * كه دارد با نيى چون عدل نوّاب ولى سلطان ز برج عدلش ار خورشيد بر باغ جهان تابد * به بازار آورد گل باغبان در بهمن و آبان
ولى سلطان يك پسر داشت به نام بيگتاش بيگ ، كه بيگتاش خان هم خوانده مىشد ، و وحشى در همين قصيده در باب او گويد :
رعيّت پرورا ، فرماندها ، خوش وقت آن كشور * كه ذاتش مصدر عدل است و جانش مظهر احسان
هامش
( خلاصة التواريخ ، ص 669 ) . و روزى كه مير محمد خبيصى مرد ، البته هنوز مسجد سپهسالارى نبود كه برايش ختم بگذارند . اما سال‌ها بعد از چاپ حماسه ، بالاخره مسجد سپهسالار ( سابق ، شهيد مطهرى بعد ) به روى كرمانيان باز شد ( صدارت مرحوم باهنر ) . منتهى من وقتى سرگذشت مير شمس الدين خبيصى و البته سرانجام خون‌بار خود پرى خان خانم را خواندم و سرنوشت خونين شهيد جواد باهنر را - كه چند صباحى معلم امتحانى او بوده‌ام - نيز از پيش ديده گذراندم ، متوجه شدم كه در عالم درويشى ، اين هم ، آرزويى نبوده كه من براى هم‌شهريان نجيب گوشه‌گير بىسروصداى خود در سر پخته باشم . به قول ميرزا عبد الحميد شكوه منشى آقا محمد خان قاجار :پوئى چه درين وادى ، چون غول هماورد است * خسبى چه درين بنگه ، چون دزد نگهبان استشكارچئى پلنگى شكار كرد و پوست آن را پيش خان حاكم آورد و هديه داد و گفت : بر دوش خود بيندازيد كه مىگويند شگون دارد . خان حاكم گفت : ارزانى صاحبش باد ، اگر ميمنت داشت امروز هم بر دوش همان كسى مانده بود كه ديروز آن را بر دوش داشت ! البته آن روز مسجد سپهسالارى وجود نداشت ، سمبليك اين عرض را كردم . كتاب پوست پلنگ ، به تعريض همين مثل نوشته شده - در احوال مير محمد خبيصى .
صحيفة الارشاد ( تاريخ افشار كرمان - پايان كار صفويه ) ( فارسى ) — صفحة 35 | محمد ابراهيم باستانى پاريزى / ملا محمد مومن كرمانى