و كوزهء ياقوت اندر وى بسته گفت بگيريد و آب خوريد كوزه بستدم و آب خورديم ، بوياتر از مشك و سردتر از برف و شيرينتر از شكر بود ، گفتم تو كيستى رحمك اللّه گفت بندهام از خداوند تو ، گفتم بچه رسيدى بدين جايگاه گفت براى او از هواى خويش دست بداشتم ، مرا بر هوا نشاند و از چشم من غائب شد .
ذو النّون مصرى گويد جوانى ديدم در كعبه ، بسيار نماز مىكرد به نزديك او شدم و گفتم نماز بسيار مىكنى گفت منتظر دستورىام به بازگشتن ، رقعهء ديدم كه پيش او فروآمد ، بر وى نبشته كه من العزيز الغفور الى عبدى الصّادق بازگرد هرچه كردى گذشته و آينده آمرزيدم همه .
كسى حكايت كند گويد به مدينهء رسول صلّى اللّه عليه و سلّم بودم ، سخنها همىرفت « 1 » مردى نابينا به نزديك ما نشسته بود سخن ما سماع مىكرد ، به نزديك ما آمد و گفت به سخن شما بياسودم ، بدانيد كه مرا عيال و فرزند بود روزى ببقيع شدم به هيزم چيدن ، جوانى ديدم پيراهنى كتان پوشيده و نعلين اندر انگشت آويخته من پنداشتم كه راه گم كرده است ، قصد او كردم تا جامه از وى بستانم فراشدم و گفتم جامه بكش گفت برو به سلامت [ دو سه بار بگفتم گفت ناچار بايد جامه بكنم گفتم آرى « 2 » ] گفت چون چاره نيست اشارت كرد به دو انگشت به چشم از دور و هر دو چشم من فروريخت در حال ، گفتم به خداى بر تو كه بگوئى تا تو كئى « 3 » ] گفت ابراهيم خواصام .
ذو النّون مصرى گويد وقتى اندر كشتى بودم گوهرى بدزديدند ، كسى را « 4 »
هامش
( 1 ) - متن عربى : نتجارى الآيات : سخن از كرامات اوليا مىگفتيم .
( 2 ) - اصل : ندارد . مطابق متن عربى افزوده شد .
( 3 ) - مب : ندارد .
( 4 ) - مب : يكى را .