از شيخ [ بو ] عبد الرحمن شنيدم كه گفت اندر نزديك « 1 » ابو عثمان [ مغربى ] شدم كسى [ در سراى وى ] آب مىكشيد از چاه ببكره گفت يا [ ابا ] عبد الرّحمن دانى كه اين بكره [ چه ] مىگويد گفتم ندانم « 2 » گفت مىگويد اللّه اللّه [ اللّه « 3 » ] .
از رويم حكايت كنند كى گفت از امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب رضى اللّه عنه « 4 » حكايت كنند كه آواز ناقوس به گوش وى آمد ، ياران را گفت دانيد كه [ اين « 3 » ] ناقوس چه مىگويد گفتند ندانيم « 5 » گفت مىگويد . سبحان اللّه حقّا انّ المولى [ صمد ] يبقى .
وجيهى گويد جماعتى از صوفيان جمع آمده بودند در خانهء حسن قزّاز و قوّالى با ايشان بود چيزى مىگفت ، ايشان وجد مىكردند ، ممشاد دينورى در آنجا شد ايشان خاموش شدند گفت شما با سر كار خود شويد كه اگر چنان بود كه جمله ملاهى دنيا در گوش من گويند مرا از آنچه در آنم مشغول نگرداند « 6 » .
[ خير نسّاج گويد كه موسى عليه السّلام قصّه مىگفت يكى بانگى بكرد موسى عليه السّلام وى را زجرى كرد حق تعالى وحى فرستاد كه بطلب من مناجات كردند و به دوستى من پديد آمدند و بوجد من بانگ كردند بر ايشان چرا انكار كردى ]
هامش
( 1 ) - مب : در پيش .
( 2 ) - مب : نه .
( 3 ) - مب : ندارد .
( 4 ) - اصل : از على ابو طالب كرم اللّه وجهه .
( 5 ) - مب : نه .
( 6 ) - مب : وجيهى حكايت كند كى جماعتى صوفيان در خانهء حسين قزاز گرد آمدند و قوالان بودند با ايشان قول مىگفتند و تواجد مىكردند ممشاد دينورى بر ايشان مشرف گشت خاموش شدند ممشاد گفت هم باز آن شويد كى در آن بوديد كى اگر جمله ملاهيها در گوش من آيد و هم انديشهء من مشغول نگردانند و مرا از هيچ صفا نباشد .