ندارم « 1 » ابراهيم گفت عجب بماندم از صدق تو « 2 » .
يوسف بن الحسين گويد وقتى فرا ذو النّون « 3 » گفتم صحبت با كه كنم گفت با آنك « 4 » هرچه خداى [ عزّ و جلّ « 5 » ] از تو داند از وى پنهان ندارى .
كسى خواست كه با سهل [ بن عبد اللّه ] صحبت كند [ سهل ] گفت اگر چنانست كه از ددگان خواهى ترسيد « 6 » ، با من صحبت مكن .
بشر بن الحارث گويد صحبت كردن با بدان ، ظنّ بد [ بار ] آرد به نيكان .
از جنيد حكايت كنند كه ابو حفص [ حدّاد ] ببغداد شد مردى با وى بود [ اصلع و سخن نمىگفت من بپرسيدم از اصحاب ابو حفص ، از حال او ، گفتند اين مرديست « 5 » ] كه صد هزار درم بر وى نفقه كرده بود « 7 » [ و صد هزار ديگر وام كرده ] هرگز وى را « 8 » زهره نبود كه يك سخن بگويد « 9 » .
ذو النّون گفت صحبت مكن با خداى « 10 » الّا به موافقت و با مردمان الّا به مناصحت و با نفس الّا به مخالفت و با شيطان الّا به عداوت .
كسى ذو النّون را گفت صحبت با كه كنم ؟ گفت با آنك « 11 » اگر بيمار شوى
هامش
( 1 ) - مب : يكى ابراهيم را گفت من طاقت اين شرائط نمىدارم .
( 2 ) - اصل : او .
( 3 ) - مب : يوسف حسين گويد با ذا النون صحبت كردم .
( 4 ) - مب : باز آنك .
( 5 ) - مب : ندارد .
( 6 ) - مب : بخواهى ترسيدن .
( 7 ) - اصل : كرده است .
( 8 ) - مب : و هنوز او را .
( 9 ) - مب : كى سخن گفتى . متن عربى : لا يرخص له ابو حفص ان يتكلم به حرف : بو حفص او را رخصت نمىدهد كه حرفى بر زبان آرد .
( 10 ) - مب : صحبت با خدا نبود .
( 11 ) - مب : باز آنك .