جلاجلى [ بصرى ] گويد توحيد موجبى است كه ايمان واجب كند [ هرك را ايمان نبود توحيد نبود و ايمان موجبى است كه شريعت واجب كند ] هركه او را شريعت نبود نه ايمان بود او را « 1 » و نه توحيد و شريعت موجبى است كه ادب واجب كند هرك را ادب نبود او را شريعت و ايمان و توحيد نبود « 2 » .
ابن عطا گويد ادب ايستادن است [ بادب ] با هرچه نيكو داشتهاند آن را « 3 » گفتند چگونه بود گفت آنك معامله با خداى ، بادب كند ، پنهان و آشكارا چون اين بجاى آوردى اديب باشى اگرچه عجمى باشى « 4 » .
از جريرى حكايت كنند گفت نزديك بيست سالست تا اندر خلوت پاى دراز نكردهام زيرا كه آن اولاتر كه با خداى ادب نگاه دارم « 5 » .
از استاد ابو على شنيدم [ رحمه اللّه « 6 » ] گفت هركه با پادشاهان صحبت كند بر بىادبى « 7 » ، جهل او را « 8 » فرا كشتن دهد .
ابن سيرين را پرسيدند كه از آدابها « 9 » كدام نزديكتر به خداى گفت شناخت
هامش
( 1 ) - مب : شريعت نيست ايمانش نيست .
( 2 ) - مب : نه شريعت بود او را و نه ايمان و نه توحيد .
( 3 ) - مب : آن را نيكو داشتهاند .
( 4 ) - مب : گفتند معنى اين چيست گفت معاملت با خداى نيكو كنيد و بادب كنيد در سر و علانيه چون اين بجاى آورده باشيد اديب باشيد و اگرچه اعجمى باشيد پس اين بيت بگفت :اذا نطقت جاءت بكل ملاحة * و ان سكتت جاءت بكل مليحبمتن عربى نزديكتر و تمامتر است .
( 5 ) - مب : فرا نكشيدهام زيرا كى ادب نگهداشتن با خداى اولاتر كى نگه دارد .
( 6 ) - مب : ندارد .
( 7 ) - مب : بىادب .
( 8 ) - مب : وى را .
( 9 ) - مب : ادبها .