واجب است [ در تن او « 1 » ] و بامر و نهى متادّب نشود او از ادب دورست « 2 » .
و روايت كنند از پيغمبر صلّى اللّه عليه و سلّم « 3 » كه گفت خداى [ تعالى ] بادب كرد مرا و ادبم نيكو كرد « 4 » .
[ و حقيقت ادب گرد آمدن خصلتهاى خير بود « 1 » « 5 » ] .
از استاد ابو على شنيدم كه گفت بنده به طاعت به بهشت رسد و بادب اندر طاعت ، به خداى تعالى رسد .
و هم از وى شنيدم كه گفت كسى ديدم كه خواست كه اندر نماز ، دست فرا بينى كند دست او فروگرفت « 6 » [ تا ببينى نرسيد « 1 » ] .
[ و اشارت اندرين معنى فرا خويشتن كرد زيرا كه ممكن نبود كه كسى از كسى اين بتواند دانستن « 7 » ] .
و استاد ابو على [ هرگز « 1 » ] پشت باز نگذاشتى روزى اندر مجمعى بود خواستم كه بالش فرا پشت او نهم ، [ از بالش « 1 » ] فراتر شد ، پنداشتم كه از بالش از آن سبب فراتر شد كه سجّاده ندارد « 8 » گفت پشت بازنگذارم پس از آن در حال وى نگاه كردم ، خود عادت پشت بازگذاشتن نداشته بود « 9 » .
هامش
( 1 ) - مب : ندارد .
( 2 ) - مب : و بادب ننگرد بامر و نهى وى را در ادب هيچ نصيب نباشد .
( 3 ) - مب : رسول عليه السلام .
( 4 ) - مب : مرا ادب كرد ادبى نيكو .
( 5 ) - متن عربى : فالاديب الذى اجتمع فيه خصال الخير و منه المأدبة اسم للجمع . و اديب آنست كه خصلتهاى نيك در وى مجتمع بود و ازين ماده است « مأدبه » كه نام مهمانى است .
( 6 ) - مب : فراگرفت .
( 7 ) - مب : تعريف اديب را در اينجا آورده است و آن خلاف متن عربى است .
( 8 ) - مب : كى سبب آن كى فراتر شد آن بود كى بر سجاده نبود بر بالش .
( 9 ) - مب : بدانستم كى خود به هيچوقت پشت بازنگذاشتى .