تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رساله قشيريه ( فارسى ) — صفحة 457

مساهمون:

ص٤٥٧
تا بيرون شد و بازآمد ، پس گفت چهار دانگ بود مرا ، شرم داشتم كه اندر فقر سخن گويم ، بيرون شدم و خرج كردم پس بنشست و اندر فقر سخن گفت . ابراهيم بن المولّد گويد ابن جلّا را ديدم كه ازو پرسيدند كه مرد مستحقّ اسم فقر كى گردد گفت آنگه كه از وى هيچ بقيّت نماند گفتم اين چگونه بود گفت چون او را نبود او را بود « 1 » . و گفته‌اند صحّت فقر ، آن بود كه درويش به هيچ‌چيز مستغنى نگردد مگر به‌آنك فقرش باز او بود « 2 » ] . بنان مصرى گويد به مكّه بودم [ و ] جوانى پيش من بود كيسهء نزديك او آوردند كه درو درم بود ، پيش او بنهاد « 3 » گفت مرا اندرين « 4 » حاجت نيست [ اين مرد « 2 » ] گفت بر مسكينان تفرقه كن « 5 » چون شبانگاه بود اين مرد را ديدم كه خويشتن را چيزى « 6 » طلب مىكرد گفتم اگر خويشتن را چيزى بگذاشتى از آنك « 7 » نزديك تو آوردند « 8 » گفت ندانستم كه تا اكنون بزيم « 9 » .
هامش
( 1 ) - متن عربى : اذا كان له فليس له و اذا أ لم يكن له فهو له . هرگاه كه فقر منتسب بدرويش باشد و بستگى به ادعاى او دارد آن فقر نيست زيرا التفات بنفس است و هرگاه فقر از ادعا نخيزد و نفس را در آن دخل نباشد آن فقر حقيقى است و صاحب آن درويش راستين است . ( 2 ) - مب : ندارد . ( 3 ) - مب : نزديك من نشسته بود كسى بيامد و كيسهء درم پيش وى آورد . ( 4 ) - مب : بدين . ( 5 ) - مب : تفرقه كن بر مسكينان مكه تفرقه كرد . ( 6 ) - مب : او را ديدم قوتى . ( 7 ) - مب : آخر خود را هيچ رها نكردى از آنچ . ( 8 ) - اصل : آوردم . غلط است . ( 9 ) - مب : كى تا اين وقت زنده باشم .
رساله قشيريه ( فارسى ) — صفحة 457 | ابو القاسم عبد الكريم القشيري / بديع الزمان فروزانفر