عبد اللّه خيّاط را گويند حريفى بود گبر ، جامه دوختى او را و وى سيم بد بوى دادى عبد اللّه آن از وى بستدى به رغبت ، روزى چنان اتّفاق افتاد كه از دكان برخاسته بود به شغلى ، گبر آمد و سيم نبهره آورد و بشاگرد داد شاگرد نستد ، سيم سره بداد چون عبد اللّه بازآمد گفت پيراهن گبر كجاست شاگرد قصّه بگفت گفت نيك نكردى ، ديرگاه بود تا او آن معامله با من مىكرد و من بران صبر مىكردم و آن سيم او در چاهى مىافكندم تا بدست كسى نيفتد و غرّه نكند كسى ديگر را بدان « 1 » .
و گفتهاند خوى بد ، دلتنگ دارد خداوند وى را ، از بهر آنك « 2 » هيچچيز را اندر آن جاى نباشد مگر [ مراد ] او [ را ] چون « 3 » جاى تنگ كه جز خداوند را اندرو جاى نباشد « 4 » .
[ و گفتهاند خوى نيكو آن بود كه ندانى كه اندر صف كيست كه برابر تو ايستاده « 5 » ] .
و گفتهاند از بدخوئى تو بود كه چشم تو بر خوى بد ديگران افتد « 6 » .
هامش
( 1 ) - مب : عبد اللّه درزى از بزرگان بوده است گبرى وى را درزيى فرمودى و سيم نبهره دادى عبد اللّه آن سيم فراستدى به رغبت روزى اتفاق چنان افتاد كى عبد اللّه از كار غايب بود گبر بيامد و سيم ناسره آورد و به شاگردان داد شاگردان سيم سره خواستند سيم سره بداد چون عبد اللّه بازآمد گفت پيراهن گبر كو شاگردان قصه بكردند گفت نه نيكو كردى تا ما با وى اين معاملت مىكرديم بر آن صبر همىكردم و آن سيم وى در چاه مىافكندم تا مسلمانى بدان غره نشود .
( 2 ) - مب : دل خداوندش تنگ دارد زيرا كى .
( 3 ) - مب : چنان كى .
( 4 ) - مب : جز خداوندش را جاى نبود در وى .
( 5 ) - مب : ندارد .
( 6 ) - مب : نيكوخوى آن بود كى چشمش در بدخويى ديگران نيفتد . اصل : مطابق متن عربى است .