[ ابو عثمان حيرى را كسى به دعوت خواند چون بدان در سراى رسيد مرد بيرون آمد و گفت يا استاد مرا وقت آمدن تو نيست و از آنچه گفتم پشيمان شدم بازگرد ، ابو عثمان بازگشت چون باز سراى رسيد مرد آمد كه مرا پشيمانى آمد از آن سخن و عذر خواست ، اكنون مىبايد كه بازآئى ، ابو عثمان برخاست و آمد ، ديگربار چون بدر سراى رسيد مرد همان گفت كه پيش گفته بود ، ابو عثمان بازگشت و اين مرد معاودت مىكرد و او را آنجا مىخواند و بازمىگردانيد چون بارى چند چنين كرد و مرد اندر عذر خواستن ايستاد و گفت من ترا مىآزمودم و وى را بستود ابو عثمان گفت مرا ستايش مكن بر عادتى كه سگ را همان عادت بود ، سگ را بخوانى بيايد و چون برانى برود « 1 » ] .
[ گويند « 1 » ] وقتى ابو عثمان بكوئى مىشد « 2 » طشتى خاكستر از بامى بينداختند بر سر وى افتاد « 3 » شاگردان زبان اندر آن كس گشادند [ و چيزها همىگفتند « 1 » ] ، ابو عثمان گفت هيچچيز مگوئيد او را ، هركه مستحقّ آن بود كه آتش بوى ريزند و به خاكستر صلح كنند جاى خشم نباشد « 4 » .
[ درويشى به نزديك جعفر بن حنظله آمد جعفر او را بجدّ خدمت مىكرد و درويش مىگفت نيك مردى تو اگر نه آنستى كه جهودى جعفر گفت نيّت من بر آن نيست كه اندر خدمت تو هيچ تقصير كنم « 5 » از خداى خويش شفا خواه و مرا مسلمانى « 1 » ] .
هامش
( 1 ) - مب : ندارد .
( 2 ) - مب : بو عثمن وقتى به كويى بگذشت .
( 3 ) - مب : بر سر وى ريختند وى جامه پاك كرد و شكر مىكرد . اصل : مطابق متن عربى است .
( 4 ) - مب : شيخ گفت هيچ مگوى كسى كه مستحق آتش بود با وى به خاكستر صلح كنند جاى شكر بود نه جاى خشم . اصل : بمتن عربى نزديكتر است .
( 5 ) - متن عربى : عقيدتى لا تقدح فيما تحتاج اليه من الخدمة . عقيدهء من در خدمتى كه بدان نيازمندى زيان نرساند . اصل : درست نيست .