دينارى ابراهيم گفت سرّ من مشغول مكن هرچه دارى بينداز گفت [ آن ] دينار نيز بينداختم [ گفت هرچه دارى همه بينداز گفت مرا ياد آمد كه با من دوالهاء نعلين بود همه بيفكندم « 1 » ] و هرگه كه مرا دوالى بايستى اندر پيش خويش بيافتمى ، ابراهيم ستنبه گفت هركه با خداى بصدق رود « 2 » چنين باشد .
و ذو النّون [ مصرى ] گويد صدق شمشير خدايست بر آنجا كى نهد ببرد « 3 » .
سهل بن عبد اللّه گويد اوّل خيانت صدّيقان حديث ايشان بود با نفس .
فتح موصلى را پرسيدند از صدق ، دست اندر كارگاه آهنگرى كرد ، پارهء آهن سرخ « 4 » بيرون آورد و بر دست نهاد [ سرخ شده ] و گفت صدق اين باشد .
[ يوسف بن اسباط گويد اگر يك شب با خداى عزّ و جلّ بصدق كار كنم دوستتر دارم از آنك اندر سبيل خداى تعالى شمشير زنم « 5 » ] .
استاد ابو على گفت صدق آن بود كه از خويشتن آن نمائى كه باشى يا آن باشى كه نمايى .
حارث محاسبى را پرسيدند از صدق « 6 » ، گفت [ صادق « 5 » ] آنست كه باك ندارد اگر او را نزديك خلق هيچ مقدار « 7 » نباشد از بهر « 8 » صلاح دل خويش و دوست
هامش
( 1 ) - مب : ندارد .
( 2 ) - مب : گفت به هيچ محتاج نبودم كه نه آن را در پيش خويش يافتم ابراهيم ستنبه گفت هر كى با حق تعالى معاملت بصدق كند .
( 3 ) - مب : بر هيچ ننهد تا نبرد .
( 4 ) - مب : تافته .
( 5 ) - مب : ندارد .
( 6 ) - مب : گفتند صدق كدامست .
( 7 ) - مب : قدر .
( 8 ) - مب : از جهت .