فاسقى بفسق مشهور با ايشان همىشد سرافكنده و شكستهدل ، دعا كرد « 1 » و گفت اللّهم اغفر لى و اين مرد صالح دعا كرد و گفت يا رب فردا جمع مكن ميان من و اين عاصى ، خداوند تعالى وحى فرستاد بعيسى عليه السّلام كه دعاى هر دو اجابت كردم اين صالح را رد كردم و اين مجرم را بيامرزيدم .
ذو النّون گويد به ديوانهء گفتم ترا ديوانه چرا خوانند گفت مرا از خود بازداشته است « 2 » ديوانه شدهام از بيم فراق وى ، و اندرين معنى آوردهاند . شعر :
لو انّ مابى على صخر لأنحله * فكيف يحمله خلق من الطّين
كسى ازين مردمان گويد هرگز كسى نديدهام رجاء او اين امّت را بزرگتر و بيم او بر تن خويش به نيروتر از ابن سيرين .
سفيان ثورى بيمار شد دليل وى بر طبيب عرضه كردند گفت اين آب مرديست كه خوف جگر وى پاره كرده است [ پس ] طبيب بيامد و نبض وى بنگريست گفت ندانستم كه در دين حنيفى چنين كسى بود « 3 » .
شبلى را پرسيدند كه چون بود كه آفتاب بوقت فروشدن زرد شود گفت زيرا كه از درجهء تمام بگشته است ، از هول مقام زرد شود « 4 » و مؤمن همچنين باشد چون بيرون شدن وى از دنيا نزديك آيد لون او زرد شود از بيم مقام ، چون آفتاب برآيد روشن بود ، مؤمن همچنين بود كه از گور برخيزد روشن روى بود « 5 » .
احمد حنبل گويد از خداى درخواستم تا درى از خوف بر من باز كند چون بازكرد « 6 » ترسيدم كه عقلم زائل شود دعا كردم كه يا رب به طاقت من فرست [ آن خوف ] ساكن شد .
هامش
( 1 ) - مب : فاسقى بر اثر ايشان همىرفت بر كنارهء سر در پيش افكنده شكسته دعا كرد .
( 2 ) - مب : در خود بازداشتهاند . اصل : بمتن عربى نزديكتر است .
( 3 ) - اصل : هرگز اندر دين حنيفى چون وى نديدم . مب : بمتن عربى نزديكتر است .
( 4 ) - اصل : زرد شده .
( 5 ) - مب : همچنانكه آفتاب برآيد و روشن بود مؤمن كه از گور برخيزد همچنين روشن بود .
( 6 ) - مب : بازگشايد بگشاد .