آن عمل بكند « 1 » ، چون اخلاص بجاى آرد اندر آن حلاوة آن بيابد آنوقت كه عمل بكند .
اسماعيل بن نجيد گويد ابو تراب نخشبى چون از اصحاب خود چيزى ديدى كه كراهيت داشتى اندر مجاهدت افزودى و توبه كردى به نوى و گفتى بشومى من اندرين بلا افتاد زيرا كه خداى مىگويد انّ اللّه لا يغيّر ما بقوم حتّى يغيّروا ما بانفسهم .
اسماعيل بن نجيد گويد از وى شنيدم كه گفت هركه اندر خانقاهى بنشست سؤال كرد ، و هر كى از شما مرقّعى بپوشيد سؤال كرد ، و هركه از مصحفى قرآن برخواند به ديدار مردمان تا بشنيدند قرآن خواندن او ، اين همه سؤال بود .
هم از وى روايت كنند كى ابو تراب گفت ميان من با خداى عهدى است ، آنك چون دست به حرامى دراز كنم از آن باز كشد مرا .
ابو تراب روزى به يكى نگريست از شاگردان خويش دست به خربزه پوستى دراز كرده بود و سه روز گرسنگى كشيده بود ، ابو تراب گفت دست به خربزه پوست مى دراز كنى تو تصوّف را نشائى تا بازار بايد شدن ترا .
يوسف بن الحسين گويد از بو تراب شنيدم كه هرگز نفس من هيچ آرزوئى نخواست الّا يك بار از من نان و خايه خواست و من اندر سفر بودم از راه بتافتم و بديهى رسيدم مردى اندر من آويخت و گفت اين با دزدان بوده است و مرا بيوكندند و هفتاد چوب بزدند و مردى ايستاده بود بر زبر سر من ، بانگ كرد كه اين ابو تراب نخشبى است از من بحلى خواستند و عذر خواستند و آن مرد مرا بسراى خويش برد و نان و خايه آورد ، گفتم نفس خويش را بخور پس از آنك بدين سبب هفتاد تازيانه خوردى .
هامش
( 1 ) - مب : حلاوت نيابد از پيش تا عمل نكند . و آن بر خلاف متن عربى است : وجد حلاوته قبل ان يعمله .