جاى اردو دراج زيادى بوده است . خيلى زنده گرفتند . يكى غلامبچهء كرد آورده بود .
يكى حاجى بلال آورد . امروزه راه خشكى هر ده هورده زياد داشته است . و از يك آبى هم كه اسمش عظيمه است بايد مردم بگذرند .
هر وقت كوههاى سرحد را برف بزند ، اين آب جارى مىشود . از گدارش اسب مىزدند .
مىگذشتند . كالسكه و . . . هم گذشته بودند . عربهاى زيادى با . . . و . . . « 1 » باز زياد توى آب مىآمدهاند ، كه مردم را بگذرانند . . . « 2 » هاى مختلف عجيبى مردم از عربها نقل مىكردهاند .
شيرازى كوچكه عصرى پرحرف مىزد [ او را ] زدم . رفت . كجخلق شدم . باشى غلامبچه ، باز يك دراج آورده ، گفت زدهام . سياچى هم آمد مىگفت دراج زيادى امروز ديديم .
و زياد مردم شكار كرده بودند . البته سيصد دراج گرفته بودند ، و زده بودند . شب خوابيديم .
ايلات عربى كه امروز اين دست شط بودند : البو فراج ، از طوايف عشيرة العزه عشيره « 3 » خسرج ، بوجوارى . سعود ، حبور . امروز سارى اصلان عقب گراز اسب دوانده ، پرزور زمين خورده است .
روز چهارشنبه پنجم [ شهر شوال ]
امروز بايد به سامرّه برويم شش فرسنگ راه است .
مىگويند ، از خشكى . صبح دير از خواب برخاسته ، رفتيم حمام . ببرى خان را امروز به زبيده گفتم توى كالسكه بگذارد بياورد . بعد آمديم بيرون ، سوار كشتى شديم . اشخاص ديروز همه بودند . به جز محمد على خان [ اينها ] اضافه [ بودند ] حسام السلطنه ، وزير خارجه ، مجد الدوله ، مير شكار ، باشى غلامبچه ، كوچولو ، بىخود ، مردك ، رانديم رانديم همه جا طرفين راه از عشاير عرب بودند . چهار فرسنگ كه رانديم ، دست راست قلعه خرابه [ اى ] به نظر آمد . ديوار و بروجش بود . خيلى بزرگ است . اسمش را پرسيديم . گفتند « جاليسيه » يا « جالوسيه » است كه هارون الرشيد ، بنا كرده بود . قبل از اينكه به اين قلعه برسيم باز در دست راست ، كاروانسرائى قريب به شط ديده شد . گفتند اسمش مزراقچى است . [ 401 ]
امروز جزيره و شعبات در شط زياد بود . دست راست جزيره كوچكى بود كه به خشكى هم
هامش
( 1 ) . دو كلمه حذف شد .
( 2 ) . يك كلمه حذف شده
( 3 ) . اصل : عيشرت