حاجى رحيم خان ، يحيى خان ، مشير الدوله ، امين السلطان ، محمد نقى خان گشاد ، مشير الدوله ، مكرر شد ، كشيكچى باشى ، عكاس باشى ، محقق ، دهباشى ، قهوهچى باشى ، مليجك و . . . بودند . پسر امين الدوله ، قدرى در كشتى معطل شديم . والى پاشا آمد .
عباس ميرزا آمد . مرخص شد رفت ، خانهاش . به قفه نشسته رفت . بعد رانديم .
ناهار را در كشتى خورديم پنج ساعت از دسته رفته بود كه به راه افتاديم . از سواحل كاظمين ( ع ) و امام اعظم و فرجات و . . . گذشتيم . اما همهجا طرف دست راست ما كنار شطآباد بود . با اسب و دولچه آب مىكشيدند . اغلب جاها خانوار [ و ] باغ ، نخل و آبادى بود . طرف دست چپ ، كه سواحل كاظمين باشد ، چندان آباد نبودند . ندرتا چاه و دلو آبكش و خانوار و باغ ، پيدا بود . والى پاشا يك گلوله « 1 » در جمعيت زياد غازها كه روى آب نشسته بودند انداخت . با تفنگ زد . كشتى را نگه داشته ، قايقى رفت غاز را گرفت ، آورد . مرغ زياد روى آب بود . مرغآبى ، سقا ، قرهغاز متعارفى ، حواصيل ، كلاغ ، پرلاى كم ، خلاصه رانديم رانديم ، حاجى شهاب الملك را با سوارههايش ، كنار شط ديديم بعد رفتند . بعد خيلى كه رفتيم سياچى ، آقا وجيه ، ميرزا عبد الله ، باشى غلامبچه ، مملى ، را ديديم در كناره اسب مىدواندند . دراج زيادى بوده است ، در كناره ساحل شط ، خوك هم بوده است ، مردم شكار مىكردهاند ، خلاصه هى رانديم ، خوردنى ، عصرانه ، چاى صحبت ، روزنامه عرفانچى همه ، تمام شد و به منزل نمىرسيديم آخر غروبى ، چادرها پيدا شد ، كه اردو خيلى خوب در كنار شط افتاده بود .
چراغها مىسوخت عكس چراغها ، افتاده بود ، به آب . نيم فرسنگ به اردو مانده ، جزيره درازى در شط پيدا شد . بعد نزديك اردو باز جزيره تمام شد . شط وسيع شد . كشتى ما از محاذى چادر و سراپردهء ما خيلى گذشت . بالاتر تاريك و شب بود . به قايق نشسته ، امين السلطان آبگوشتى هم در كشتى پخته بود . به قايق گذاشته ، پاشا ، مشير الدوله ، امين السلطان ، [ بودند ] نشستيم رفتيم دم سراپرده [ 398 ] پائين آمديم شام خورديم الحمد لله بسيار خوش گذشت .
شب خوابيديم . مادر عباس ميرزا پتاوى « 2 » زيادى با چند دسته گل بنفشه فرستاده بود .
هامش
( 1 ) . اصل : يك غاز نوشته شده است قياسا اصلاح شد .
( 2 ) . پتاوى - بتاوى - بتابى : نوعى از مركبات است .