در زمان بيرون آمدن درب آستانه ايستادم از فرق سر تا قدم ، جاى نيش پشه و ككها كه هريك چون گردويى برآمده بود ، ظاهر ساختم . عرضه داشتم : « اى مولاى من ! مرا كسالت خواب بىتاب كرد . اگر جند الله را هم امشب مىخواهى مصاحب من فرمايى از اين آستانه بيرون نخواهم رفت . طريق ميهماننوازى اين قسم نشايد و مراعات حال غريبان بهتر از اين بايد . » شرحى از اين مقوله فضولى كرده ، بيرون آمده به آشپزخانهء غريبان - كه دكان چلوكبابى است - شتافته ، سحر خورده ، بيرون آمده در ميان خيابان گردش مىكردم ، به در سراى ملك رسيدم . شخص خياط طهرانى در آنجا ساكن بود . در حجرهء او رفته نماز خوانده ، خوابيدم .
[ ماجراى روز دهم رمضان ! ]
على الصباح به طريق سابق حرم مشرف شده ، عصرى بيرون آمده در ميان صحن بزرگ در گوشهاى نشسته بودم . شخص معمّر پيرمردى با ريش قرمز بلند در نزديكى من نشسته بود . چند نفرى در گردش نشسته و به صحبت مشغول بودند . گاهگاهى بعضى از زنها مىآمدند ، نجوايى با جناب شيخ كرده ، مىرفتند .
از كسى سؤال نمودم كه اين شيخ كيست ؟ گفتگوى او با اين زنها از براى چيست ؟
ديدم به تندى و خيرگى نظر تندى به روى من نمود ، كه اى سيّد اگر تو هم ميلى دارى ، برو در نزدش و مرادت را حاصل كن .
من همچه گمان كردم ، شايد اين شيخ يكى از پيران طريقت و خضر راه حقيقت است .
به ارشاد عوام كمر بسته و از براى هدايت خلق در اين مقام نشسته ؛ شوق زيارتش مرا مجذوب و فيض خدمتش مرا مطلوب آمده ، گفتم : « اى برادر من مرد زوار غريبى هستم و اهل اين ديار نيستم و اين شيخ را نمىشناسم . »
تبسّمى كرد ، آهسته تكلّمى نمود ؛ گوش دادم ، ديدم مىگويد : « اسم اين شيخ حاجى آخوند است ، اينها كه در اطراف او نشستهاند تمام غريب و عزبند ، صيغه مىخواهند و اين زنها كه در خدمتش حضور به هم مىرسانند از براى آن است كه مشترى از براى آنها