خيال درانداختند ، مانند آنكه بىمن هيچ غذا نمىخوردند و هيچ دعوتى را بىنبودن من اجابت نمىفرمودند . به قسمى محبّت ايشان مرا شرمنده و مراحم ايشان مرا خجالتزده نمود كه ديگر طاقت نياوردم . با خود گفتم هيچ زحمتى بدون اجر نبايد بماند . من اين محبت را چگونه تلافى كنم . عاقبت زحمات كردار ايشان بر من ناگوار آمد .
در شب نهم رمضان بر خود مخمّر داشتم ديگر آن بيچارگان را زحمت دادن طريقهء مروّت نيست . به آستانه مشرّف شدم ، عرضه داشتم : « مولاى من ! " نه به آن شورى شور نه به آن بىنمكى " . من كه نمىتوانم از عهدهء اين زحمت برآيم پس مىبايد هميشه در خجلت خود بمانم . من از اين خيال منحرف و دو مرتبه در مسجد معتكف خواهم شد . »
تا يك ساعت به اذان صبح ماند [ ه ] در حرم مشرف بودم ، بعد بيرون آمده در دكان چلوكبابى سحر [ ى ] صرف نمودم . به مسجد گوهرشاد آمده ، نماز صبح خواندم .
[ دوباره تنهايى ! ]
رفتم در گوشهاى خفتم و دست مؤانست به گردن كيك و شپشها درآوردم و ايشان هم در كمال جوش و خروش در آغوشم آمدند . گاهى دستم را مىبوسيدند و گاهى تنم را مىگزيدند . چنان در آغوشم مجتمع شدند تا آنكه در سوراخ گوشم پر شده بودند .
پشهگان هم چون مطربان به نغمهسرايى مشغول و طريق سابق را معمول داشتند . يك دو ساعتى خفتم . برخاسته ، وضو گرفته ، حرم مشرف شدم ، بعد از زيارت به قرائت قرآن مشغول شدم .
سه ساعت به غروب از حرم بيرون آمدم و بر آن عازم شدم كه البته امروز گليمى خريدارى نموده و منزلى اجاره مىكنم . تا غروب آفتاب به هرطرف [ رفتم ] يك پارچه گليم يا قالى پيدا نكردم ، گويا آنكه در تمام خراسان هنوز گليم نبافتهاند .
مغربى ، با زبان روزه خود را به مسجد گوهرشاد رسانيده ، نماز خوانده ، در دكان كبابى رفته ، ميهمان عزيزى رسيد ؛ خربزه و انگور هم خريده افطار نموديم . بعد قدرى گردش كرده ، حرم مشرّف شدم تا يك ساعت به اذان صبح مانده حرم بودم .