و خوابيدم . شايد اين لوازمات را در خواب بينم . از شدّت سرما از خواب ثمرى و از لوازمات اثرى نديدم . به هر قسمى بود قدرى خوابيدم . ساعت هشت « 1 » برخاستم وضو گرفتم ، سرنياز به درگاه خالق بىنياز نهادم .
بعد از چند ركعت نماز خدمهء آستانه آمده در حرم گشودند .
من هم برخاسته حرم مشرف شدم . تا دو ساعت از آفتاب گذشته در حرم بودم . بعد بيرون آمدم ، رفتم در گوشهاى ، در آفتاب قدرى خوابيدم .
برخاستم درصدد تحصيل فرش برآمدم . تا عصر آن روز تجسّس كردم ، چيزى نيافتم .
يك ساعت به غروب مانده خواستم به آستان مبارك مشرّف شوم . يكى از رفقاى سمسارهاى طهران من ، مشهدى ابراهيم نامى كه مكرّر زحمات او را در طهران متحمّل شده بودم ، ملاقات كردم . تعارف كرد و اظهار محبّت نمود . به خاطرم آمد كه او زياده از يك بار قالى از براى فروش آورده . به او گفتم : « اى رفيق شفيق قالىهاى خود را چه كردهاى ؟ »
گفت : « تمام موجود است . حال خيال فروش آن را ندارم . » گفتم : « اگر بشود يك پارچه قالى مستعمل آن را به من چند روزه امانت بدهى تا وجهى از براى من برسد يا پول همان را مىدهم و يا يك فرش ديگر خريده مال تو را به خود شما پس مىدهم . »
اگرچه در ظاهر تعارفى كرد ولى تمجمجى « 2 » نموده راه عذر مىگشود ، مع ذلك وعدهء فردا را داد . دانستم كه " از او هم آبى گرم نمىشود " . با خود متفكّر بودم كه امشب را در مسجد گرفتار جند اللّه باشم ! يا منزلى معيّن خواهد شد ؟
حرم مشرف شدم . دو ساعت و نيم از شب گذشته از حرم بيرون آمدم . در دكان چلوكبابى رفته ، شامى صرف نموده ، در ميان بازار گردش مىكردم . جوانى شيخ اسد اللّه نام - كه او هم از سمسارهاى طهران و متوقّف در خراسان بود - مرا ملاقات كرد . دانست كه امشب را منزلى ندارم . بسيار اصرار كرد كه در منزل من بيا ! خواستم بروم ، طبيعت
هامش
( 1 ) . طبق ساعت " غروب كوك " يعنى هشت ساعت پس از دوازده غروب .
( 2 ) . تمجمج : كلمات را نامفهوم و جويدهجويده ادا كردن . « فرهنگ معين »