تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى ) — صفحة 396

مساهمون:

ص٣٩٦
گرانتين - مأخوذ از تركى به معنى قرنطينه ، ايستگاه بهداشتى . گروهه - گلوله . گره - ظرف آب . گورناطور - لفظ روسى به معنى حاكم . « ل » لا ريب - بدون شك . لآلى - لؤلؤها . لحف - شكاف ميان سرين و بن كوه . لحم - گوشت . لحيان - گودالى كه آب كنده باشد . لنتر - مأخوذ از فرانسه به معنى چراغى به بزرگى كاسه‌اى بزرگ كه در آن روغن بريزند و فتيله‌اى دارد كه آن را با دو زنجير را سقف مىآويزند . لوك - نوعى شتر كم‌موى باريك . ليت - كلمه‌اى كه در مقام تمنى و آرزوى چيزى گفته شود . يا ليت : اى كاش . « م » مأزق - جاى تنگ ، حربگاه . مأكول - تناول شده . مألوف - انس گرفته شده . مبرور - كسى كه طاعتش مقبول شده . متحابه - دوست . متدكدك - كوبيده شده . مترسل - نامه‌نويس ، دبير . متعّسر - مشكل ، سخت . متقن - محكم ، استوار . متمسّك - كسى كه به چيزى چنگ زند . متاب - پاداش داده شده . مثبور - غمگين . مثيب - پاداش دهنده . مجرّه - كهكشان . مجسطى - ترتيب عظيم . مجوّف - ميان تهى ، خالى . مِحجَر - گرداگرد . مُحَجّر - سخت گرديده مثل سنگ . محرور - گرمازده . محطه - محل فرودآمدن ، منزل . مخذول - سرافكنده . مخيط - معبر ، گذرگاه . مدّ - واحد سنجش ، مقدار پرى دو دست مرد ميانه چون هردو كف را پر كند . مدر - كلوخ ، گل . مدرار - بسيار بارنده . مرابط - جمع مربط به معنى جاى بستن . مرصوده - بسيار انتظار كشيده شده . مروا - فال نيك . مسالك - جمع مسلك . متوعب - از بيخ بركننده . مشبع - سير و پر . مشرع - جاى ورود به آب . مشعبذ - شعبده‌باز . مشكور - ستوده شده . مصطكى - صمغ سفيد رنگ ، سقز . مضجع - خوابگاه . مطوى - درهم پيچيده شده . معاقل - برج‌ها ، دژها . معفو - بخشوده شده ، عفو شده . معقل - مأمن ، پناهگاه . معلم - نشان و علامتى كه در كنار راه‌ها براى راهنمايى مىگذارند . معّول - استوا ، تكيه‌گاه . مغار - غار ، كهف . مغفر - آن‌كه گناهش بخشوده شده . مغمى - غمگين و اندوهگين . مفارق - جمع مفرق ، جايى كه راه منشعب گردد و راه ديگر از آن جدا گردد . مفروز - ملكى كه سهام مالكان آن تحديد شده . مفلق - شاعرى كه سخن شگفت و عجيب بياورد .
سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى ) — صفحة 396 | غلام رضا طباطبايى مجد / فرهاد ميرزا