شعر تو ز شعرى آب برده * نثر تو ز نثره تاب برده
هر مُفلق بخرد سخندان * از قول تو لب گزد به دندان
كاين جنس حديث شاعرى نيست * مُعجز بود اين و ساحرى نيست
نارد كسى ار به قولم ايمان * نك قول توام عظيم برهان
تا كيست ز جمع نكتهپرداز * كاينگونه سخن نداند اعجاز
مىگويم اگر كسى است در ده * قُل فاتو اسوره بمثله
در اين سخن ار كسى كند عيب * مائيم ز مؤمنين بالغيب
برهان قوى بس اين مقامه * معجز شمرم و لا ملامه
اى عم شه و برادر شاه * حق را به تو لطف گاه و بيگاه
از لطف ، خداى ، آزمودت * بر خانهء خويش خواند زودت
چون از مژه راه كعبه رفتى * از صدق ، مر اين مقاله گفتى
اين نامه كه نامهء قبول است * گلدستهء روضهء رسول است
در طيبه شُدت چو مغز جانتر * زان آبوهواى روحپرور
ز اوصاف نبى فريضه كردى * انشاد چنين عريضه كردى
چون وَفد نبى شدى به طيبه * هم آمدت از وى اين نصيبه
كاين نامه كه خانهزاد وحى است * گر وحى نه ، از نژاد وحى است
كس پيش شهان چو دير پايد * بر طرز شهان سخن سرايد
در دكّهء جوهرى چو كس زيست * دستش تهى از دُر و گهر نيست
زان فيض صريح بهره بردى * هم پيش ضريح عرضه كردى
از شه دُر شاهوار برده * هم بر سر شه نثار كرده
برداشته از ذخيرهء قدس * پس ريخته در حظيرهء قدس
خواندى چو ز روى عجز و اخلاص * در موضع خاص و موقع خاص
شه بر تو ز روى مهر خنديد * اين نامهء نامور پسنديد
هم خلعت و هم صلت دهد دست * چون مدح كريم را صلت هست
هر مَسئلتى كه كردهاى ياد * خواهد به تو بىمضايقت داد
قولت چو قبول حضرت افتاد * اين گفته قبول حضرتت باد
در ختم سخن « وقار » شايد * بر مير گر اقتدا نمايد
وانگه به وقار و با سكينه * روى آرد به جانب مدينه
از شوق يكى سرود گويد * با فخر رُسُل درود گويد
غايب بود ار ز بقعهء پاك * حاضر برِ شه شود ازيراك